از بایکوت تا راهاندازی داستان سیاه جنگ

سه دهه از پایان جنگ میگذرد و نه تنها در عرصه ادبیات داستانی و سینما بلکه در عرصه سیاست هم عمده مناقشه اصلی بر سر «روایتها» از جنگ، چگونگی و پایان آن است، شما این را ناشی از چه میدانید؟!
اندکی باید درباره این سوال درنگ کرد. همانطور که پیش از این بارها گفتهام مهمترین مسئله در حوزه پژوهش ادبیات دفاع مقدس مسئلهشناسی و مسئلهمندی است. لذا یکی از پیچیدهترین کارهای مغفول در این عرصه طرح پرسشهای اولویتداری است که نظام معرفتی ادبیات دفاع مقدس سخت بدانها نیازمند است. نتیجه غفلت از این مهم، میدان دادن به گزارههای سست غیر علمی است. استخدام کلمه «روایت» هر پاسخ دهندهای را به چالش میکشاند. در طول سالهای اخیر آنقدر مفهوم این کلمه وسعت یافته که گمان میرود تمامی ادبیات و بخشی از هنر را زیر سیطره خود آورده باشد. گاه روایت به معنای نظر، منظرگاه، رویکرد انتقادی، رویکرد تحلیلی و تفسیری است. این البته چیزی نیست که به ادبیات بماهو ادبیات اختصاص داشته باشد. آنچه در ادبیات محل تضارب آرا است؛ سه محورِ چیستی واقعه، چرایی روایت و چگونگی روایت از آن است. بنابراین روایت در حوزه دفاع مقدس از نفس تحلیل دفاع مقدس دشوارتر است زیرا در روایت از دفاع مقدس ـ با اشکال و مراتب مختلفش ـ نه تنها چیستی این واقعه و چراییهای حاکم بر وقایع و روابط آن اهمیت مییابد بلکه چیستی، چرایی و چگونگی روایت نیز بدان اضافه خواهد شد.
اصل وجود مناقشه در روایت از دفاع مقدس در حوزه ادبیات داستانی خلاق شکل جدیتری به خود میگیرد زیرا کار تاریخ نگار و خاطرهنویس ثبت واقع است و اگر مناقشهای وجود دارد در اصل واقعه یا جنبه اسنادی و استنادی روایت از آن است. اما داستاننویس نه کارش ثبت واقعه و نه روایتش مبتنی بر استناد است. داستاننویس میتواند جهانی بسازد که در جزییات تنها زاییده ذهن و خیال نویسنده باشد. دقیقا به همین دلیل است که مناقشات درباره دفاع مقدس در داستاننویسی بسیار شدیدتر از خاطرهنویسی است زیرا اگر در خاطرهنویسی «استناد» فصل الخطاب روایت مستندنگار از دفاع مقدس است، در ادبیات داستانی فلسفه دفاع مقدس و مبانی دینی و جنبههای قدسی آن تعینکننده روایت داستانی از آن است. نتیجه عملی چنین مناقشهای در روایت داستانی از جنگ، ظهور جریان ادبیات سیاه دفاع مقدس است. ریشه شبهات چنین جریان مناقشه آفرینی به دو محور باز میگردد: فلسفه دفاع مقدس و فلسفه داستان.
در سالهای جنگ، تابلو معروفی بر ورودی خرمشهر بود که بر آن جمعیت 36 میلیون نفری ایران بهعنوان جمعیت خرمشهر نوشته شده بود، اما انگار آن نگاه فقط برای آن سالها بود و بعد از آن هر چقدر از سالهای جنگ فاصله گرفتیم، چنددستگیها در روایتهای جنگ بیشتر و بیشتر شد!
باید بین اصل واقعه دفاع مقدس و جزییات وقایع آن تفکیک قائل شد. دفاع مقدس جنگی تحمیلی از سوی قدرتی متجاوز و غاصب به ملتی مظلوم بود. لذا هیچ فرد منصفی ـ چه انقلابی و حتی غیر انقلابی ـ وجود ندارد که حق دفاع را از مظلوم سلب کند. این روایتی یکتا، مطلق و ثابت از اصل دفاع مقدس است. گرچه در حوزه ادبیات داستانی، کانون منحله نویسندگان در بیانیه مشهورش در همان سالها بهصورت تلویحی تجاوز ارتش بعث به ایران اسلامی را به پای شور و شعار انقلاب اسلامی گذاشت. این حقیقت درباره دفاع مقدس بالاترین چیزی نیست که درباره آن میتوان گفت. در کلام امام راحل، دفاع مقدس جنگ حق و باطل و جبهه کفر و ایمان است. منطق حضور رزمندگان در این جبهه دقیقا منطق دفاع از اسلام در تمامی نقاط عالم است. حتی بهنظر میرسد نویسندگان جریان داستان سیاه دفاع مقدس بهنحو آشکاری حقانیت ایران در دفاع از خود در دفاع مقدس را انکار نمیکنند. با وجود این، پس از پایان دفاع مقدس و قبول قطعنامه 598، بهتبع شرایط اجتماعی و سیاسی، ادبیات داستانی نیز وارد دوران جدیدی شد. دعاوی دیگری مطرح شد و اهداف جدیدی برای ادبیات داستانی دنبال شد. طیفی از نویسندگان، تحت تاثیر مبانی و گزارههای ادبیات داستانی غرب، با گمان تغییر شرایط از شرایط حماسی تقابل با دشمن در زمان دفاع مقدس به شرایط صلح و رفع دشمنی و غیبت دشمن، ادبیات حماسی، نورانی، آرمانگرا، متعهد، اخلاقگرا و انقلابی را به ادبیاتی دلمرده، تردید محور، سیاه اندیش، شکاک، غم زده و پوچ انگار سوق دادند. جوهره استدلال این گروه آن بود که با اتمام جنگ ـ بهتعبیر «اتمام جنگ» دقت کنید! ـ دشمنی وجود ندارد، بنابراین شور حماسی نیز ضرورت نخواهد داشت. در نتیجه اکنون ـ بعد از پذیرش قطعنامه ـ زمان روایت از تردیدها، ولو ناشی از ضعف ایمان، ضعف عقلانیت و ضعف ارادی باشد، فرا رسیده است. اکنون زمان آن است که بهجای «افتخارات» جنگ، از «خسارت»های آن گفته شود. اکنون نه زمان بلند کردن پرچم دفاع قدسی که زمان گفتن از جنگ لعنتی است! منشأ چنین نگرشی اولا ضعف مبانی اعتقادی و مدارج ایمانی و در درجه دوم، غرق در فرهنگ و ادبیات غربی بود.
در این وضعیتی که زیست میکنیم، انگار بیشتر از هر چیز با «جنگ روایتها» از «جنگ» روبهرو هستیم تا خود مسئله جنگ و مصداق آن را در آثار داستانی و سینمایی و عرصه کلان قدرت و سیاست هم به وضوح میبینیم!
فرهنگ و بهتبع آن ادبیات عرصه جنگی واقعی است. این مطلبی است که مقام معظم رهبری نیز بارها بدان اشاره کردهاند. روشن است که ماندگاری دفاع مقدس به ماندگاری روایت از دفاع مقدس است چراکه دفاع مقدس همان انقلاب اسلامی است که در طول تاریخ ادامه پیدا کرد و ادبیات دفاع مقدس همان ادبیات انقلاب اسلامی است که تداوم یافت. عمق واقعه، طول زمانی و اهمیت تعیینکننده دفاع مقدس و ادبیات ناشی از آن بهنحوی است که میتوان گفت ادبیات داستانی پس از انقلاب از دامن دفاع مقدس زاده شده است و انحراف یا سقوط این ادبیات نه تنها به تحریف و ویرانی حقیقت دفاع مقدس منجر خواهد شد بلکه انقلاب اسلامی را با چالشی جدی مواجه خواهد کرد. این جنگ، جنگی واقعی است و البته دشوارتر از جنگهای نظامی؛ چراکه برخی از پرچمداران ادبیات داستانی دفاع مقدس، خود داوطلبان شرکتکننده در جنگ بوده و در سالهایی نه چندان دور دست در گردن یاران شهیدشان داشتند. جنگ در این عرصه شاید شهید نداشته باشد اما حتما اسیر دارد. آنچه جریان معاند ضدانقلاب و بیدین نتوانست درباره دفاع مقدس بگوید و بنویسد. آنچه امثال براهنی، احمد محمود، منصور کوشان و اسماعیل فصیح جرئت بیان آن را نداشتند، در قلم و زبان برخی جبهه رفتههای استحاله شده یا فریب خورده ظاهر شد. اینها در دورهای جاده صافکن جریان شبه روشنفکر شدند. مهمترین پشتوانه این گروه آن بود که با ادعای حضور در جبهه جنگ و درک حقیقت آن، نه تنها در روایت از آن محق هستند، بلکه شایستهترین افراد در روایت از پلشتیها و سیاهیهای جنگند. چنین ادعایی که به ظاهر جذاب و حقیقتگرا میآمد در دورهای شکل گرفت که فضای قدسی جبهههای جنگ کم رمق شده بود و این طیف با شعار جذاب بیان ناگفتهها، ذهنهایی را با خود همراه کردند. علاوه بر این، باید توجه داشت برخی کمکاریها، تکرارها و بیتوجهیها ادبیات ناب دفاع مقدس را متهم به شعارگویی و سطحینگری کرد. و این واقعیت در اوج گرفتن و بالیدن جریان سیاهنویس دفاع مقدس بیتاثیر نبود. گرچه ادبیات داستانی ما در پس از انقلاب اسلامی، حتی تا اکنون که قریب به چهار دهه از آن گذشته است، در قیاس با تاریخچه اندیشهورزی و تولید خلاقه در ادبیات داستانی غرب اندک و ناچیز است. ادبیات داستانی و روایت از انقلاب و دفاع مقدس مجال بالیدن و اندیشیدن و تجربهورزی و توشه اندوزی میخواهد.
با پذیرش این «اختلاف روایتها» از جنگ، چگونه و براساس چه شاخصی میتوان روایتی از دفاع مردم ایران از سرزمینشان را بر حق و درست دانست و روایتهای دیگر را «سیاهنما» و «ضد جنگ» تلقی کرد؟!
مهمترین دلیل، پذیرش خود اختلاف است. وقتی امر واحدی روایت میشود، اختلاف روایتها از امر واحد بیانگر اختلاف در روایت است نه در آن امر واحد زیرا وحدانیت (دفاع مقدس) اختلاف را بر نمیتابد. بنابراین اصل بدیهی و عقلی آن است که دو روایت که محتوا و مفاد آنها در تضاد با یکدیگر است نمیتواند هر دو درباره یک واقعه درست باشد. پس حتما یکی از آنها روایتی ناهمخوان و غیر همجنس با واقعه و روایت دیگر روایت حق است. با پذیرش این اصل فهم معیارها و ملاکهای سنجش و ارزشگذاری روایتها کار دشواری نخواهد بود.
یکی از بهترین معیارها را در آیه 120 سوره هود میتوان یافت. همانطور که میدانید بخش عمدهای از قرآن کریم را روایتهایی درباره تاریخ انبیا تشکیل داده است. سرگذشت اقوام مختلف و جنگها در قرآن کریم بیان شده است. قرآن کریم درباره غایت این روایتها میفرماید: «وَ کلا نَقُص عَلَیک مِنْ أَنْباءِ الرسُلِ ما نُثَبتُ بِهِ فُوادَک وَ جاءَک فی هذِهِ الْحَق وَ مَوْعِظَه وَ ذِکری لِلْمُومِنینَ»، غایت روایت باید تثبیت قلب باشد. به ایمان به باور به وعده الهی در کمک و یاری مومنان در امید به نصرت الهی و امید به شکست و محو ظالمان، روایت باید بهگونهای باشد که میوه ایمان را در قلبها بارور کند و بذر نفاق و شک و تردید را در دلها بخشکاند. حال فرض کنید داستانی که در آن رزمندهای دوست غواص خود را در آب به ضرورت عقلی و فقهی برای لو نرفتن عملیات به زیر آب میکشد و غرق میکند، اگر اینگونه روایت شود که آن فرد مغروق شهید و آن فرد دیگر مجاهد فی سبیل الله است و نتیجهای که از داستان ظاهر میشود این باشد، در راستای این فرمایش قرآنی است. در ادبیات سیاه دفاع مقدس، فرد مغروق به طور ناحق کشته شده و فرد دیگر قاتل و آدمکش معرفی میشود، این چیزی جز یاس، دلسردی و خروج از مرتبه ایمان نیست. چنین ادعایی بدان معنی نیست که تردید رزمندگان در لحظاتی از جنگ یا دلسردیشان یا خطاهایشان نباید روایت شود و نه بدان معنی است که مصائب دفاع مقدس و خسارتهای انسانی و مالی آن نباید گوشزد شود. بلکه بدان معنی است که میتوان با روایت مصائب ادبیات حماسی داشت. آنگونه که در طول صدها سال مصیبت بارترین روایت تاریخی یعنی روایت از واقعه عاشورا حماسهساز بوده است. آیا بر هر یک از رزمندگان ما بیش از اباعبدالله مصیبت وارد شد؟ خیر. اما این واقعه بهشدت مصیبتبار که در آن اباعبدالله همه چیزش را داد، حماسیترین روایتها شکل میگیرد. چرا؟ چون برای خدا بوده است. اما شما در ادبیات داستانی سیاه دفاع مقدس میبینید سربازانی که از جنگ برگشتهاند گویا حقشان را میخواهند از مردم بگیرند. لشکری کنار ریل قطار ایستادهاند و هیچ قطاری حاضر به انتقال آنها به شهرهایشان نیست. بعد هم رزمندهها میریزند و شیشههای قطار را میشکنند و به زور وارد قطار میشوند. آیا این بر ایمان میافزاید؟ آیا این حقیقت قدسی دفاع مقدس و رزمندگان آن است؟
از این منظر ادبیات سیاه دفاع مقدس ادبیاتی غیر بومی، غیر دینی و غیر متعهد است. اینگونه ادبیات، ادبیاتی مطلقا وارداتی است که از نوع ادبیات پس از جنگ در کشور آلمان یا آمریکای پس از واقعه ویتنام مایه و الهام گرفته است. نویسندگان این داستانها با ایدئولوژیزدایی از دفاع مقدس آن را به نبرد انسان با انسان تقلیل میدهند. اگر ایدئولوژی از دفاع مقدس زدوده شود آیا میتوان تصوری از حق و باطل داشت؟ آیا میتوان نام این نبرد را نبرد کفر و ایمان گذاشت؟ طبعا با چنین رخدادی، هر دو سوی میدان نبرد انسانهایی خواهند بود که جانشان را از دست میدهند و برای هر دو سوی میدان باید گریست! ادبیات سیاه دفاع مقدس ادبیات ترس و تهدید و تردید است. ادبیاتی است که در آن نمیتوان ایمان به حق را مشاهده کرد؛ زیرا عالم شخصیتهای آن عالم نسبیت و شکاکیت است. این ادبیات امروزه هیچ کسی را برنمیانگیزاند که به آن سوی مرزها برود و در سوریه یا عراق به دفاع از حق، نبرد کند.
ناگفته نماند حقیر در کتابی با عنوان «جستاری در اصطلاحشناسی و مبانی ادبیات داستانی دفاع مقدس» به تفصیل مبانی این شبهگونه ادبی را توضیح داده و نظریات مدافعان آن را نقد کردهام.
شما چه ویژگیها و مولفههایی را برای ادبیات داستانی جنگ و دفاع مردم ایران از سرزمینشان قائل هستید؟!
من در دفاع مقدس رزمندگان و مردم را مدافع از دینشان میدانم، نه تنها مدافع از سرزمینشان. اگر دفاع مقدس را به دفاع از سرزمین تقلیل دهید تفاوتی میان دفاع مقدس و جنگهای دیگر معاصر نخواهد بود زیرا در بسیاری از جنگها آنچه سربازان را برمیانگیزاند دفاع از خاک و سرزمین است. اما منطق اسلام دفاع از مظلوم را فریاد میزند، چه این مظلوم در خاک ایران باشد چه در کشوری دور در قاره آفریقا.
نکته کلیدی که در ادبیات دفاع مقدس ـ چه ادبیات مستندنگار و چه ادبیات داستانی خلاقه ـ وجود دارد حقجویی، حقبینی و حقشناسی آن است. حق، همان باطن و مغز واقع است. خیلیها ممکن است شاهد واقعه باشند اما از درک حقیقت واقعه عاجزند. مثال مشهورش را همه بارها شنیدهایم که در مجلسی یزید، آن موجود لعین با فرعونیت، خود آیه مبارکهای از قرآن را خواند و خطاب به حضرت زینب (س) گفت خداوند هر که را خواهد خوار میکند و هر که را خواهد عزیز میدارد. خب این هم روایتی از واقعه عاشورا از منظر سیاه اندیش یزید است. یزید خبرهای آن واقعه را داشت. میدانست چه اتفاقی افتاده است. اگر همین سوال را از شمر هم بپرسید همین جواب را به شما خواهد داد. اما حضرت زینب (س) با اشاره به آیهای از قرآن کریم و اشاره به عهد و سنت الهی میفرمایند من جز زیبایی ندیدهام. میتوان در اوج مصیبت از زیبایی و درک آن لذت برد. این تجربه غریبی است که شما در خاطرات جانبازان دفاع مقدس در خاطرات شهدا میبینید. ببینید اینها چه عشق بازی با خدا میکنند در اوج درد و در اوج مصیبت. گویا در اوج مصیبت اینها «انعمت علیهم» هستند. سر سفره الهی نشستهاند. از یکی از جانبازان شنیدم که در هنگام درد، حالش آنقدر دگرگون میشود که روی سفرهای مینشیند تا محتویات معدهاش در اوج بیخودی و درد روی زمین نریزد. همین جانباز میگوید حاضر نیستم این درد را با چیز دیگری عوض کنم چون شاهد بودهام در اوج درد، پیامبر اکرم (ص) لبهای مبارکش را بر لبهای من میگذاشت و میبوسید و میگفت این مال این دنیایت!
این حقایق دفاع مقدساند. داستان «تمبر» را بخوانید تا ببیند فرق نگاه از زمین است تا آسمان!
اگر قائل به دو مقطع برای روایت جنگ و دفاع مردم ایران از سرزمینشان باشیم، مقطعی که رزمندگان، نویسنده شدند از جنگ در جبهههای خط مقدم نوشتند و هنگامی که متولدین دهه 60 شروع به نوشتن از جنگ و تبعاتش کردند و به نوعی روایتهایی از تبعات جنگ شهری در فاصله کیلومترها از خط مقدم به دست دادند. چه شباهتها و تفاوتهایی میان روایت این دو نسل میبینید؟!
این تقسیمبندی قابل مناقشه است. متولدین دهه 60 در بهترین صورت نویسندگان دهه 80 میتوانند باشند! اینکه نسل نویسندگان دفاع مقدس از کوران جنگ و جهاد بیرون آمدند حرف درستی است. اما کسانی که از جنگ شهرها و پشت جبهه نوشتند اتفاقا کسانی بودند که از حوزه شبه روشنفکری وارد ادبیات دفاع مقدس شده بودند. جالب است بدانید جریان نویسندگان شبه روشنفکر حتی یک شهید ندارند. دلیلش هم واضح است. این طیف اساسا حضوری در خط مقدم نداشتهاند. این گروه در آغاز، اصل دفاع مقدس را متهم به انقلابیگری افراطی کردند. بعد که دستشان بهجایی نرسید ادبیات دفاع مقدس را بایکوت کردند. یعنی نه تنها درباره آن ننوشتند بلکه آثار داستانی جریان متعهد را ندیدند. نگاه کنید ببینید «صد سال داستاننویسی» آقای میرعابدینی که چطور بیپروا، نسل داستاننویسان متعهد را در تاریخ ادبیات داستانی معاصر نادیده گرفته و نویسندههای کوتاه قامت جریان شبه روشنفکری را بر صدر نشانده است. این بایکوت هم حربه کارآمدی نبود. در مرحله بعد تلاش کردند با همراهی با جریان سیاه نویس دفاع مقدس، واقعیتها را قلب کنند. البته خوشبختانه چون تجربهای از جنگ نداشتند عموما آثارشان مربوط به جنگ شهرها، موشک بارانها و شبهای پناهگاهها بوده است. اندک آثاری از این طیف که در خط مقدم میگذرد هم با اشکالات قابل توجه نظامی و تاریخی مواجه است. اما این گروه بهصورت هم عرض در این مرحله به جذب نویسندگاه جبهه رفته جریان متعهد همت گماردند. اهدای جایزه به نویسندگان برای همسو کردن آن گروه و طرح شبهات ادبی و تاریخی توانست تعدادی از نویسندگان جریان متعهد را با این گروه همنوا سازد.
در دهه 80 و 90 شاهد حضور نویسندگانی هستیم که اساسا جنگ را درک نکردهاند. اما این نسل، نسلی است که میتوان به آن امید داشت. شاید تصورش مشکل باشد اما جشنوارههای داستانی در کشور با موضوع مدافعان حرم و دفاع مقدس برگزار میشود که تقریبا تمامی شرکتکنندگان آن افراد زیر 40 سالند. اتفاقا بسیاری از این داستانها در خط مقدم نبرد و نه در پشت جبهه میگذرد.
یکی از چالشهای عمده در روایتهای جنگ از اینجا ناشی میشود که نویسندگان و فیلمسازانی اصرار دارند رزمندگان و مدافعان ایران را آدمهای عادی نشان دهند که سر از پا برای دفاع از باورها و وطنشان نمیشناختند و اما جریانی اصرار دارد، از همان آغاز رزمندگان را بیهیچ عیب و نقصی نشان دهد، نظر شما در اینباره چیست؟
می گویند «کار نیکان را قیاس از خود مگیر!» منشأ این فکر قیاس به نفس است. رزمندهای که با تکیه بر ایمان کارهای نشدنی را ممکن میکند آدمی عادی نیست. آدم عادی همین طیف شبه روشنفکر هستند که با نگاه پوزیتیویستی به عالم ملاک و معیارشان حیطه تنگ ادراکیشان است. این طیف وقتی از آدم عادی یاد میکنند مرادشان انسان جدا افتاده از عالم غیب و انسان دور افتاده از معنویت است. مرادشان انسانی است که اساسا به امداد غیبی و معجزه اعتقاد راسخی ندارد یا اساسا اعتقاد ندارد. مرادشان انسان ترس خورده مردد و بیهدف است. اما هیچکدام از افرادی که توفیق جانبازی فی سبیل الله نصیبشان شد و هیچ یک از شهدا افراد عادی نبودند. شما حالا معنویشان و عوالم روحیشان را در نظر بگیرید. اینها هدایت شده به دست خداوند بودند. عنایات معصومین شامل حال اینها شده است. بحث از انسان عادی یا بهتعبیر داستاننویسها «شخصیت خاکستری» بذر معیوبی است که جریانهای ادبی غرب آن را نظریهپردازی کرده و در دهان جریان شبه روشنفکر انداختهاند. اصل این حرف را جریان شبه روشنفکر داخلی نساختهاند. همانطور که اساسا این جریان تولیدکننده فکر در ساحت ادبیات نیست و عموما نگاهش به غرب است تا اندیشه و آثارشان را تکرار کند. حرف این طیف این است که اولا همه ما خاکستری هستیم. هیچکدام ما سفید نیستیم. ثانیا مخاطب داستان با شخصیتهای سفید همذات پنداری نمیکند چون شبیه به خودش نیست. چند مغالطه در این استدلال وجود دارد. اولا بهدلیل نقض تاریخ روایتگری در ایران روایتی آشناتر از واقعه عاشورا را در مراسم محرم و روضهخوانی و مقتلخوانی سراغ ندارند. شما حرکتی سیاسی در تاریخ شیعه سراغ ندارید که بهنحو مستقیم یا غیر مستقیم ملهم از واقعه عاشورا نباشد. آیا شخصیتهای این واقعه خاکستریاند؟ شما گناه که هیچ چه ترک اولایی از حضرت عباس (ع) یا حضرت علی اکبر (ع) سراغ دارید؟ آیا در طول تاریخ و در دفاع مقدس رزمندگان ما به حضرت عباس (ع) و حضرت زینب (س) تاسی نکردهاند؟ آیا با آنها همدل و همزبان و همراه نبودهاند؟ پس اصل این حرف غلط و گمراهکننده است. تکرار این حرف و اثبات آن موجب خواهد شد نه تنها وجود شخصیت سفید و نورانی در کل دفاع مقدس انکار شود، بلکه موجب خواهد شد کاری که ادبیات مسیحی با پیامبران اولوالعزمشان کردند و آنها را در روایتها به گناه آلودند، ما هم همین کار را با بزرگان و شهدا و فرماندهان جنگ انجام دهیم. یعنی خودمان با دست خودمان خرمن داشتهها و رویشهای انقلاب اسلامی را به آتش بکشیم. اگر به این فکر مجال دهیم باید منتظر باشیم از شخصیتهایی چون حضرت امام (ره)، آیتالله قاضی، مقدس اردبیلی و آیتالله بهجت هم نعوذ بالله افراد خاکستری و مردد و گناه آلود بسازیم تا بتوانیم به این گروه ثابت کنیم داستان نوشتهایم!
پس انسان سفید و نورانیای که حتی در حد مکروهات نیز دامنش آلوده نیست وجود دارد و در روایت داستانی قابل ارائه است. تنها نکتهای که باقی میماند آن است که ادبیات داستانی دفاع مقدس باید بتواند در نمونههایی سیر استکمالی شخصیتها را در جریان دفاع مقدس نشان دهد. حضرت امام فرمودند دفاع مقدس یک دانشگاه است. خب آنچه در دانشگاه انتظار میرود سیر کمالی و رشد شخصیتی است. دفاع مقدس شخصیتهای بیشماری را صاحب کرامت کرد. درهای بهشت و رحمت الهی را به رویشان باز کرد. آنها را از زمین به آسمان برد. این حرف صحیحی است. نشان دادن این سیر بدان معنی است که شخصیت از برخی رذایل پاک میشود؛ یعنی روایت داستانی دو چهره از شخصیت را به نمایش میگذارد. اما به شما عرض کنم که محل اختلاف ادبیات متعهد با ادبیات شبه روشنفکر این نیست. دغدغه ادبیات شبه روشنفکر این نیست که چرا شما سیر استکمالی را برای شخصیت درست نمایش ندادهاید، بلکه اساسا این نوع ادبیات و جریان شبه روشنفکر به حقیقت کمال معنوی که دفاع مقدس زمینهساز آن بود اساسا اعتقادی ندارد. داستانهای این طیف سیر نزولی دارد. هدفشان از طرح انسان عادی آن است که این انسان عادی زاده شده و عادی هم میماند؛ یعنی اساسا انسان عادی امکان آن را نخواهد داشت که تبدیل به انسان سفید شود زیرا عصر و دوره «اسطوره»ها ـ بهتعبیر اسطوره دقت کنید ـ به سر آمده است و اساسا زمانه ما زمانه آدمهای سفید نیست.
برخی از نویسندگان و سینماگران معترضند که چرا فقط یک جریان خاص، خود را صاحب حق روایت ارزشها و قهرمانیهای فرزندان ایران در جنگ ایران و عراق میداند و روایتهای دیگر را ـ که غیر خودی میپندارند و به مذاقشان خوش نمیآید ـ بایکوت میکنند یا آنکه به «سیاهنمایی» متهم میکنند، پاسخ شما به این منتقدان چیست؟!
پاسخ همان است که در تبیین ادبیات دفاع مقدس آمد. اتفاقا بهنظر میرسد روح استبداد در جریان شبه روشنفکری دیده میشود. بحثی که بدان پرداختیم بحثی ذوقی و سلیقهای و شخصی نیست که کسی بگوید این با مذاق شما جور درنمیآید. بحث حق و باطل است. بحث مبانی دینی و حقایق قدسی است. بحث از حقیقتی است که در دفاع مقدس متجلی شده است. بحث از کارکردها و ماهیت ادبیات داستانی انقلاب اسلامی است.
در نقطه مقابل این ادبیات شبه روشنفکری است که ادبیات متعهد را بایکوت میکند، چه در مرحله چهرهسازی و چه در مرحله چاپ و نشر، چه در مرحله نقد و چه در مرحله انتخاب در جشنوارههای ادبی همواره ادبیات داستانی متعهد مورد بیرحمیها و بیمهریهای جناحی و محفلی شده است. البته طیفی از ادبیات داستانی منسوب به دفاع مقدس متهم به سیاهنمایی است اما این اتهام بنابر دلایل متقن تنها در حد اتهام باقی نمانده و ثابت شده است. سیاهنمایی در گفتمانی که از آن سخن گفتم نه یک انگ که یک حقیقت و یک جریان مشخص با مبانی معین است.
در پایان میخواهم ارزیابی شما را از وضعیت ادبیات داستانی در چند سال اخیر در روایت جنگ بدانم.
تکیهگاه خیمه ادبیات داستانی دفاع مقدس به دفاع مقدس است. و عمق و ژرفا و نورانیت دفاع مقدس آن را به واقعهای تاریخساز و ماندگار تبدیل خواهد کرد. آیندگان بیش از معاصران از دفاع مقدس بهره خواهند بود. از آن جهت که ادبیات از موضوع خود تبعیت میکند، ادبیات داستانی دفاع مقدس نیز ماندگار خواهد بود. آینده روایت از دفاع مقدس بهنظر بنده نه از آن مستندنگاریها و حتی خاطرهنویسیها که از آن ادبیات داستانی خلاق دفاع مقدس است. عمق معنایی ادبیات داستانی با هیچیک از قالبهای روایی دیگر قابل مقایسه نیست. البته ما نیز در تاریخساز بودن این ادبیات سهیم خواهیم بود. ما یعنی تمامی ارکانی که سازنده و شکلدهنده به این ادبیاتاند. مدیران ادبی، سیاستگذاران فرهنگی، نویسندگان، ناشران، پژوهشگران ادبیات داستانی دفاع مقدس، منتقدان ادبی، جریانهای تبلیغی ادبیات داستانی و حتی خوانندگان. برای ماندگاری ادبیات داستانی دفاع مقدس نیازمند تامین لوازم بسیاری هستیم. از جمله آن رشد و تربیت و هدایت نسل خوانندگان جدی و هوشمندی است که ادبیات با وجود آنها حیات پیدا میکند و بهواسطه آنها جهت میگیرد. در پایان از صبر شما و دقت در طرح سوالات تشکر میکنم
نقد و نظر بازتاب تاملات نگارنده در حوزه ادبیات داستانی دفاع مقدس و مهم ترین مسائل ادبیات داستانی پس از انقلاب اسلامی است.