نقد داستان «مردار خوار» توسط سركار خانم اقدس ارطايفه

نقد داستان «مردار خوار» 

نویسنده: احمد شاکری

ناشر: نشر صریر

« مردار خوار» داستان کوتاهی است که در اولین جشنواره جایزه ادبی یوسف رتبه سوم را به دست آورد. این داستان به همراه 21 داستان برگزیده و تقدیری این دوره در مجموعه یوسف 1 به چاپ رسید.

خلاصه داستان

چهار نفر از رزمندگان بر اثر تک دشمن در سنگری گیر افتاده‏اند: حسن(فرمانده دسته)، داوود (بیسم‏چی)، عباس (پیکِ دسته) و رضا به اصطلاح روضه خوان دسته است. سه روز است باران بی‏وقفه می‏بارد و سنگرشان خیس از آب و گل شده است. تکهای دشمن از یک سو و موقعیت نامناسب جَوی از سوی دیگر شرایط سختی را برایشان به وجود آورده است. از سوی دیگر وجود موشهای بزرگ عرصه را بر آنها تنگ کرده است. داوود با جعبه فشنگی خودش را در سنگر می‏اندازد. در جعبه موش بزرگی گرفتار شده است. موش قبلاً یک بند انگشت حسن را جویده است و باعث عفونت دست او شده. به جز این، اجساد کشتگان نیز، منبع غذایی خوبی برای او می‏باشند. حسن با عصبانیت می‏خواهد موش را با نارنجکی بکشد. اما رضا به او اعتراض می‏کند و می‏گوید که این طبیعتِ حیوان است. بحث بین حسن و رضا بالا می‏گیرد. داوود و عباس گاهی طرف حسن را می‏گیرند و گاهی طرف رضا را. اما وقتی رضا به حسن می‏گوید که اگر او به حیوان ظلم کند، دیگر عادل نیست، حسن مردد می‏شود و پیش شیخ محمود می‏رود تا حکمش را بپرسد.

نقد داستان

نکات کلیدی

توجه
به چند جمله در «مردارخوار» باعث می‏شود درونمایه داستان که اصلی‏ترین عنصر این اثر است، در قالب گزاره‏ای رخ بنماید و به مخاطب منتقل شود. جمله‏های کلیدی داستان را که حامل این درونمایه‏اند، می‏توان در دو گروه گنجاند.

جمله‏های گروه اول:

1-‏ ... می‏گویم: داوود، همۀ این‏جا را به نجاست کشیده‏ای. باید همان جایی که پیداش کردی ولش می‏کردی.

داوود می‏گوید: کجای ما پاک است که این یکی بخواهد نجسش کند؟ این اولاً؛ ثانیاً، پاکی را می‏خواهند برای نماز خواندن؛ ما هم که تو عذر شرعی هستیم؛ نه آب برای وضو، نه خاک خشک برای تیمم!  (صفحه 95)

2- حسن با چشمان بسته می‏نالد: رضا لازم نکرده منبر بری! می‏بینی که نماز هم به ما واجب نیست!

عباس می‏گوید: کسی که نماز هم برش واجب نباشه، دیگه چه حرجی بهش هست؟! (صفحه 99)

3- داوود، چشم در چشم حسن دارد. حسن، رو به داوود می‏گوید: شیخ محمود تو کدوم سنگر بود؟

عباس خودش را کنار کشیده. چهره‏اش از تقلای چندش‏آور موش درهم کشیده شده است. داوود می‏گوید: دریاچه را که بری جلو، کنار شش ضلعی‏ها داشت برای وضو، آب صاف می‏کرد. (صفحه 106- 105)

با توجه به این جمله‏ها، خواننده متوجه می‏شود، شخصیتهای داستان به دلیل نداشتن آب و خاک برای وضو و تیمم و در واقع نداشتن طهارت، نماز نمی‏خوانند. این چیزی است که سه نفر از شخصیتها به صراحت آن را بیان می‏کنند و نفر چهارم یعنی راوی هم، ایرادی به آن نمی‏گیرد. نماز ستون دین است و اهمیت آن در اسلام به حدی است که حتی به کسی که در حال غرق شدن است، اجازه ترک آن داده نشده است. نماز باید با آداب مخصوصش به جا آورده شود. با این حال، اگر کسی توان انجام آن را نداشته باشد، تخفیفی به او داده می‏شود. مانند زمانی که نمازگزار بیمار اجازه دارد آن را به شکل نشسته و یا حتی خوابیده به جا آورد. یا زمانی که شخص آبی پیدا نمی‏کند که وضو بگیرد، می‏تواند با خاک تیمم کند. احکام نماز به گونه‏ای است که در شرایط غیرعادی، برای اینکه نمازگزار به سختی نیفتد و نماز را ترک نکند، به قدری آسان می‏شود که دیگر جای هیچ عذری باقی نمی‏گذارد. مثلاً در «مردار خوار» شخصیتها می‏توانند با گلی که دور و برشان است و در داستان به آن اشاره شده ، تیمم کنند و نماز بخوانند. این درک شرایط نمازگزار تا به آنجاست که اگر نه امکان وضو برای او باشد و نه امکان تیمم، شخص باید بدون وضو و تیمم نمازش را بخواند و بعد که این امکان برایش فراهم شد با وضو و یا تیمم نمازش را قضا کند. می‏بینیم که اینها هیچ‏کدام مجوزی برای ترک نماز نیست.

حال این سؤال پیش می‏آید که آیا نویسنده با احکام مربوط به نماز آشنا نبوده که این چنین آن را مطرح کرده است؟ اگر این طور باشد که وا اسفا! البته به نظر می‏رسد احمد شاکری با احکام دین بیگانه نیست و در پس این ماجرا، خود نیز به دنبال ردِ این فتوا دهی‏های عوام است. اما در این داستان از چند مطلب غافل مانده است. غفلتی که می‏تواند ضربه جبران‏ناپذیری به خواننده‏ مسلمانی که مقید به یادگیری مسائل مبتلابه، نیست بزند و آن، اینکه خواننده با اعتماد به نویسنده، تأکید شخصتها در ترک نماز را، در شرایطی مشابه برای خود، حکم شرعی فرض کند. به نظر می‏رسد نویسنده برای هدایت خواننده به سمت رجوع به کارشناس در مسائل دینی، در قالب بیان هنری و غیر مستقیم، آن چنان وسواس به خرج داده است که از مقصود خود باز مانده است. اینکه شیخ محمود، (روحانی رزمنده) برای وضو آب صاف می‏کند، در واقع همان ارجاع انسان مسلمان نیازمند به آموزش احکام به اهل فن است که اگر چه ظریف و هنرمندانه بیان شده است، اما به دلیل همان غفلتها، خواننده اصلاً متوجه آن نمی‏شود و بی‏توجه از کنار آن می‏گذرد. چه خوب بود که مشخص می‏شد بر چه اساس، شخصیتهای داستان مجوز ترک نماز را برای خود صادر کرده‏اند؟ آیا در رساله خوانده‏اند؟ آیا پیشنماز مسجدشان گفته؟ آیا مادرشان از قول خانم جلسه‏ایِ جلسات زنانه گفته است و یا از بقچۀ مادربزرگشان بیرون آمده؟ اینجا تنها یک اشاره کافی بود تا خواننده به فکر فرو رود.

 جدا از بحث محتوایی آن، هر نویسنده‏ای نیاز دارد تا در پردازش شخصیتها و چرایی اعمالشان به این توضیحات بپردازد و در اطلاعات‏دهی کوتاهی نکند.

در شکل دیگر آن، می‏شد تا جمله‏ای شک‏آلود از زبان یکی از شخصیتها (به خصوص رضا) در این ‏باره گفته شود تا خواننده را مشکوک کند و نه مطمئن.

جمله‏های گروه دوم:

1-‏ می‏گویم: بهتر است حسن حیوان را رها کند تا غائله ختم شود.

عباس می‏گوید: این همه آدم را تکه پاره کرده آن وقت ولش کنیم؟

داوود می‏گوید: اگر ولش کنید قول می‏دهم همین امشب بیاید سراغتان. این موشی که من دیده‏ام از آدم هم کم نمی‏آورد.

داوود، حسن را به دیوار سنگر تکیه می‏دهد. چهره‏اش در هم رفته است. می‏گویم: دلیل ندارد که اگر در این سه روز کسی را از دست داده‏ایم تلافی‏اش را سر این حیوان در بیاوریم. (صفحه 99)

2- می‏گویم: آن حیوانی که زندانی‏اش کرده‏اید اگه چیزیش به شما عاقلا رفته بود درست بود محاکمه‏اش کنید. اما غیر از این است که طبیعتش همین است؟

عباس روی جعبه ضرب می‏گیرد. با این کارش حیوان بی‏تاب‏تر می‏شود. می‏گوید: کدام طبیعت؟! اگه یه روزی همین حیوان زبان بسته لالۀ گوش جنابعالی رو قورت می‏داد بهش می‏گفتی موش، یا توله سگ؟!

حسن می‏گوید: جنگ، طبیعت همه را عوض می‏کند. من و تو می‏شیم سرباز، موش هم می‏شه مردار خوار! (صفحه  100- 99)

3- حسن می‏گوید: توی جنگ همیشه تو تصمیم نمی‏گیری. گاهی وقت‏ها دشمنت تصمیم می‏گیره تو چیکار کنی. وقتی اسلحه‏اش را به طرفت می‏گیره، یعنی اگر من را نکشی می‏میری!

می‏دانم، همین بی‏رگیِ حسن است که توی خط، دسته را جلو می‏بره... از خودش سوال می‏کنه برای چی باید دست به هر کاری بزنه. حسن همیشه یه جواب برای این سوال داره: «اگر نکشی می‏میری!» با همین جمله، شب عملیات یه اسیر رو کشت. به این دلیل که کسی رو برای مراقبتش نداشت و دست و پا گیر بود. می‏گویم: این؛ یعنی اون موش هم حق داره گاز بگیره، بجوه، بخوره و گرنه می‏میره. پس فرقش با ما چیه؟ (صفحه 100)

4- می‏گویم: اگر حسن بکُشَتش دیگه فرمانش را لازم نیست اجرا کنید! (صفحه 101)

5- داوود می‏گوید: یعنی فرمانده دسته کشک. همه چی فدای یه موش! (صفحه 102)

6- می‏گویم: حسن آقا، اون کسی که شما را فرمانده کرده کی بوده؟

بی‏اعتنا جوابم را نمی‏دهد. می‏گویم: هر کی که بوده اگه عدالت نداشته نمی‏تونسته شما رو فرمانده کنه. تو هم اگه عدالت نداشته باشی نمی‏تونی فرمان بدی! اون وقت می‏شی درست مثل آدم‏های اون طرف دریاچه!

حسن، درد کمرش را فراموش کرده: منظورت چیه؟

عباس می‏گوید: یعنی تا به حال پیشنماز بودی، از این به بعد هر کی نماز خودش رو می‏خونه.

حسن برمی‏آشوبد: یعنی می‏گی هر کی به هر کی بشه؟!

می‏گویم: وقتی به این حیوون ظلم کنی، دیگه عادل نیستی!  (صفحه 103)

7- داوود صدایش را صاف می‏کند و می‏گوید: حیوان موذی کشتنش ایراد که ندارد هیچ، جایز هم هست!

می‏گویم: حیوان موذی را، راه نفوذش را می‏بندند. در ثانی، اگر عقل و اراده‏ای در کار نباشد مجازات و اعدام چه معنی دارد؟ ثالثاً، مصرف مهمات جنگی غیر از این است.  (صفحه 104)

8- حسن نگاهش را از من می‏گیرد. کسی «غذا» را فریاد می‏زند. عباس از سنگر بیرون می‏پرد. من هم پشت سرش می‏روم. داوود مانده است. صدایش می‏آید که می‏گوید: بالاخره با این ننه‏مرده چکار کنم؟

حسن، شیخ محمود را بر پشت موتور پیک، نشان کرده است. عمامۀ سفیدش در گردان، نشانه است. می‏گوید: همان‏طور نگهش دار تا برگردم! (صفحه 106)

در جمله‏های این گروه، که بخش عمده داستان را به خود اختصاص داده است و در واقع، تنه آن محسوب می‏شود، پیام داستان با شخصیت رضا مرتبط است. رضا نمونه‏ای است از کسانی که قدرت تجزیه و تحلیل ندارند و نمی‏توانند در شرایط مختلف به بهترین شکل عمل کنند. دینداران یک وجهی و ساده‏اندیش که به دلیل جهل، زوایای مختلف دین را نمی‏شناسند. این فقدان قدرت تجزیه و تحلیل در تمام مسائل زندگی‏شان تسری یافته است.

حسن می‏گوید: توی جنگ همیشه تو تصمیم نمی‏گیری. گاهی وقت‏ها دشمنت تصمیم می‏گیره تو چیکار کنی. وقتی اسلحه‏اش را به طرفت می‏گیره، یعنی اگر من را نکشی می‏میری!

می‏دانم، همین بی‏رگیِ حسن است که توی خط، دسته را جلو می‏بره... از خودش سوال می‏کنه برای چی باید دست به هر کاری بزنه. حسن همیشه یه جواب برای این سوال داره: «اگر نکشی می‏میری!» با همین جمله، شب عملیات یه اسیر رو کشت. به این دلیل که کسی رو برای مراقبتش نداشت و دست و پا گیر بود. می‏گویم: این؛ یعنی اون موش هم حق داره گاز بگیره، بجوه، بخوره و گرنه می‏میره. پس فرقش با ما چیه؟ (صفحه 100)

در اینجا لحن رضا به گونه‏‏ای است که اقدام حسن در کشتن اسیر در عملیات را زیر سؤال برده است. در حالی که مطابق مقررات نظامی در تمام جنگهای دنیا، تا هنگامی که دشمن به صورت یگانی تسلیم نشده باشد و هدف به صورت کامل به تصرف در نیاید و یگان عمل کننده درگیر جنگ باشد، تا اشغال کامل، اسیر گرفته نمی‏شود. چون ضمن محدود کردن نیروی مهاجم و خطر درگیری از سوی اسرا، ممکن است نیروی مهاجم دچار تلفات و ضایعات شود و نفراتش کاهش پیدا کند. این در حالی است که در وهلۀ اول، وظیفۀ اصلی هر فرمانده‏ حفظ جان نیروهای خودی می‏باشد. 

از سوی دیگر رضا می‏خواهد احساسات را کنار گذاشته و به خیال خود، به شکلی منطقی با مسائل برخورد کند، اما با همان ساده‏اندیشی:

 داوود صدایش را صاف می‏کند و می‏گوید: حیوان موذی کشتنش ایراد که ندارد هیچ، جایز هم هست!

می‏گویم: حیوان موذی را، راه نفوذش را می‏بندند. در ثانی، اگر عقل و اراده‏ای در کار نباشد مجازات و اعدام چه معنی دارد؟ ثالثاً، مصرف مهمات جنگی غیر از این است.  (صفحه 104)

رضا با اینکه می‏داند موش یک بند انگشت حسن را جویده است و دستش عفونت کرده است، به دلیل اینکه موش حیوان است و نباید محاکمه شود، حسن را زیر سؤال می‏برد. در حالی که حیوان موذی را باید از بین برد و الّا حیوان همچنان به موذی‏گری‏اش ادامه می‏دهد.

نویسنده سعی کرده با ایجاد گفتگو در بین شخصیتها، در این میان، ردپایی از خود به جا نگذارد و به این ترتیب به خواننده این فرصت را بدهد که خودش در بارۀ حرفهای گفته شده، قضاوت کند. البته نویسنده تا حد زیادی در این کار موفق است، اما در اواخر داستان رد پایش دیده می‏شود. در پایان صفحۀ 104 می‏خوانیم:

اکنون جملات آتشینش (حسن) به سؤال بدل شده است. نه، آن لحن پیشین را ندارد. با احتیاط سخن می‏گوید. منتظر جواب می‏ماند.

و در دو صفحۀ 106 و 105 می‏خوانیم:

 داوود، چشم در چشم حسن دارد. حسن، رو به داوود می‏گوید: شیخ محمود تو کدوم سنگر بود؟

 عباس خودش را کنار کشیده. چهره‏اش از تقلای چندش‏آور موش درهم کشیده شده است. داوود می‏گوید: دریاچه را که بری جلو، کنار شش ضلعی‏ها داشت برای وضو، آب صاف می‏کرد.

حسن نگاهش را از من می‏گیرد. کسی «غذا» را فریاد می‏زند. عباس از سنگر بیرون می‏پرد. من هم پشت سرش می‏روم. داوود مانده است. صدایش می‏آید که می‏گوید: بالاخره با این ننه‏مرده چکار کنم؟

حسن، شیخ محمود را بر پشت موتور پیک، نشان کرده است. عمامۀ سفیدش در گردان، نشانه است. می‏گوید: همان‏طور نگهش دار تا برگردم!

در پایان داستان، این حسن است که لحنش تغییر می‏کند و برای کسب تکلیف و اطمینان از درستی و یا نادرستی تصمیمی که گرفته است به سراغ شیخ محمود می‏رود. اما رضا حتماً از نگاه نویسنده درست می‏گوید که ذره‏ای تردید به خود راه نمی‏دهد.

جمله‏های گروه دوم، رجوع به کارشناس دین را هم در خود جا داده، که البته در درستی آن تردیدی نیست.

  نکات نظامی داستان

«مردار خوار» این چنین شروع می‏شود:

سنگری که ما در آن گیر افتاده‏ایم درست پشت داده به دژ اول دشمن که سه روز است سقوط کرده. از ساکنانش که سحرگاهِ حمله غافلگیرشان کرده‏ایم اثری نمانده است، اما سنگرشان همچنان است که بود. و ما در این سه روز، تک‏های دشمن را شمرده‏ایم که از ده گذشته است و حالا نگران وعدۀ ظهر امروزمان هستیم.

آنچه برای بازپس‏گیری دژ از سوی ارتش عراق صورت می‏گیرد، پاتک است نه تک. قبلاً تک به وسیلۀ نیروهای ایرانی صورت گرفته و دژ دشمن به تصرف آنها در آمده است. بعد از این، آنچه عراق نسبت به این تک انجام می‏دهد پاتک است.

در صفحۀ 92 آمده است:

این‏جا زمانی سنگر فرماندهی دشمن بوده است. حسن فرمانده دسته ماست. هر جا برود ما دو- سه تا مثل ریسه دنبالش هستیم. داوود بیسیم‏چی‏اش شده. عباس پیک است. من هم به قول حسن، روضه‏خوان دسته‏ام. بچه‏ها به شوخی به ما می‏گویند: دستۀ امامزاده حسن.

راوی از یک دسته صحبت می‏کند. اما عدۀ شخصیتهایی که ما در این سنگر می‏بینیم و ماجرایشان را می‏خوانیم فقط چهار نفر است. تا پایان داستان هم از دیگر افراد دسته صحبتی به میان نمی‏آید. این در حالی است که مطابق استانداردهای ارتش و سپاه، استعداد دسته سی نفر است که متشکل از سه گروه ده نفره می‏باشد. اما این تعداد که در داستان آمده است به شکل سازمانی در ارتش و سپاه عنوان تیم را به خود اختصاص داده است. بنابر این، شخصیتهای داستان در زمان روایت یک تیمند و نه یک دسته.

از طرفی کار دسته مسئولیت حفاظت از خط دفاعی است که در آن حضور دارد. اما در این داستان نه صحبتی از نوبت نگهبانی شخصیتهاست و نه رفتن به موضع دفاعی.

در صفحۀ 105 می‏خوانیم:

کسی از آن سوی دژ شروع کرده و نام دسته‏ها را صدا می‏کند که به خط شوند.

صدا کردن دسته‏ها در اینجا، زمانی صورت می‏گیرد که می‏خواهند آب و غذا در میان رزمندگان پخش کنند، که البته این یک اشتباه بزرگ نظامی است. زیرا در خط مقدم به دلیل اینکه به خط شدن نفرات، موجب جمع شدن کل نفرات می‏شود و هدف خوبی را برای دشمن که در دید او هستند تشکیل می‏دهد، چنین فرمانی داده نمی‏شود. بلکه با احضار نمایندگان، آنها سهمیه غذا، مهمات و سایر موارد را دریافت می‏کنند.

نثر

نثر همان چیزی است که بین مردم رایج است و از این نظر خواننده به تکلف نمی‏افتد. اما آنچه نثر را مشکل‏دار کرده است، یکدست نبودن آن به لحاظ رسمی و یا محاوره‏ای بودن است. این ناهماهنگی چیزی است که هم در گفتگوها دیده می‏شود و هم در توصیفهای داستان.

در بخشی از توصیف داستان می‏خوانیم:

می‏دانم، همین بی‏رگیِ حسن است که توی خط، دسته را جلو می‏بره. گاهی گروهان هم دسته امامزاده حسن راجلو می‏اندازه چون می‏دونه چیزی جلودارش نیست. اما بی‏خیالی حسن گاهی مثل آب سردی است که آدم رامی‏شکنه...  (صفحۀ 100)

در همان صفحه در گفتگویی می‏خوانیم:

حسن می‏گوید: جنگ، طبیعت همه را عوض می‏کند. من و تو می‏شیم سرباز، موش هم می‏شه مردارخوار.

می‏گویم: حیوان موذی را، راه نفوذش را می‏بندند. در ثانی، اگر عقل و اراده‏ای در کار نباشد مجازات و اعدام چه معنی دارد؟ ثالثاً، مصرف مهمات جنگی غیر از این است.  (صفحۀ 104)

گفتگوها:

شیرینی کار در گفتگوهایی است که بر زبان داوود و عباس جاری می‏شود. برای نمونه در صفحۀ 96 می‏خوانیم:

عباس می‏گوید: تنها چاره‏اش دادگاه صحرایی است. حکم عادلانه‏اش هم این است که بدهیمش حسن هم یک گاز ازش بگیرد!

داوود گوشش را می‏چسباند به نوشته‏های عربی روی تخته. می‏گوید: البته نظر موکل بنده این است که به جای دندان از لب استفاده شود؛ می‏گوید به جای گاز گرفتن لب بگیریم. رمانتیک هم هست!


موضوعات مرتبط: نقدها

وارونگی فرهنگ؛ اخطاری برای وزارت فرهنگ و ارشاد اسلامی

احمد شاکری، نویسنده در گفتگو با خبرنگار حوزه ادبیات گروه فرهنگی باشگاه خبرنگاران جوان؛  نظرش درباره تعریف وارونگی فرهنگ را چنین بیان کرد: آنچه امروزه وارونگی فرهنگ نام گرفته، یک تعبیر متناظر با وارونگی هوا بوده است، اگر وارونگی به این معنا باشد که با یک جابه‌جایی در سطح کلان جامعه مواجه هستیم و شاهد عوض شدن جای ارزش‌ها و ضد ارزش‌ها در ادبیات شدیم، مخالف به کارگیری آن هستم.
 
وی گفت: البته ما در ادبیات دفاع مقدس دچار لرزش‌هایی شده‌ایم و بر اساس بی‌تدبیری‌ها راه برای انتشار برخی از کتاب‌های نامناسب باز شده، لذا این اخطاری به وزارت فرهنگ و ارشاد اسلامی است که در صیانت از ارزش‌های نظام جمهوری اسلامی ایران و جلوگیری از انتشار کتاب‌های نامناسب گام بردارد.
 
شاکری در بخش دیگری از سخنان خود به وجود دغدغه برقراری نسبت معقول بین ادبیات و سیاست برای نویسندگان ادبیات انقلاب اسلامی اشاره کرد و اظهار داشت: دغدغه نویسندگان برقراری نسبت معقول بین ادبیات و سیاست بوده است، این در مقابل دو اندیشه‌ای قرار دارد که یکی از آن‌ها هنر را برای هنر می‌داند و دیگری ادبیات فراتر از معادلات سیاسی را قبول دارد.
 
وی افزود: جریانات ادبیات پس از انقلاب خط بطلانی بر دو نظریه هنر برای هنر و ادبیات فراتر از معادلات سیاسی می‌کشد و می‌گوید که جریان ادبی پس از انقلاب ادبیاتی سیاسی است و با توجه به آن‌ که یکی در ابعاد واقعه انقلاب بعد سیاسی وجود دارد؛ لذا اگر قبول کنیم جریانی در ادبیات داستانی با مؤلفه‌های خود ایجاد شده باید پذیرفت که این جریان بر اثر یک تغییر سیاسی ایجاد شده است.
 
این نویسنده تصریح کرد: برخی از نویسندگان پرورش یافته در دوران پس از شکوفایی انقلاب اسلامی، با پذیرش این اندیشه که ادبیات فراتر از معادلات سیاسی است تعهدات اجتماعی ادبیات و هنر را نادیده می‌انگارند و به دام اندیشه‌ای می‌افتند که خودش هم یک اندیشه سیاسی را دنبال می‌کند.
 
شاکری ادامه داد: این‌گونه نیست که اگر شعار بدهیم که ادبیاتمان سیاسی نیست به معنی سیاسی نبودن ادبیات باشد؛ زیرا این شعار هم با هدف سیاسی شکل گرفته است.

ادبیات روایی ما ادبیاتی بی‌حوصله است

 

احمد شاکری، نویسنده در خصوص تاثیر شتابزدگی در نگارش آثار دفاع مقدس روی این حوزه ادبی به خبرنگار حوزه ادبیات گروه فرهنگی باشگاه خبرنگاران جوان؛ گفت: ادبیات روایتی ما ادبیاتی بی‌حوصله است و صبور نیست. 
 
وی افزود: بی‌حوصلگی ادبیات روایتی ربطی به سفارش نویسی ندارد. به نظر می‌رسد که در برخی از مواقع افرادی که با انگیزه شخصی کتابی می‌نویسند به خودی خود عجله دارند. 
 
این نویسنده اظهار داشت: گاهی خود نویسنده شرایط عمومی‌اش عجله را به وی تحمیل می‌کنند. 
 
شاکری ادامه داد: بعضی مواقع نویسندگان حرفه‌ای می‌گویند که حرفه‌ای بودن نویسنده به این معناست که هر سال یک کتاب را به بازار محصولات فرهنگی مکتوب ارائه کند. بنابر این اجبار نگارش شتابزده کتاب‌هایی که در حوزه دفاع مقدس نوشته می‌شوند دوما از طرف ناشر نیست و شرایط اقتصادی هم برآن تاثیر می‌گذارد. 
 
وی تصریح کرد: هم اکنون میزان حق تالیفی که ناشران به نویسندگان می‌دهند به اندازه‌ای نیست که نویسنده بتواند امرار معاش کند و فردی که نویسندگی را شغل اصلی خود می‌داند باید در هر شش ماه یک کتاب بنویسد تا بتواند امرار معاش کند و این دلیلی برای شتابزدگی است. 
 
این نویسنده در بخش دیگر سخنان خود گفت: من تا به امروز کار سفارشی قبول نکردم و از روند سفارش نویسی اطلاع چندانی ندارم اما این را می‌دانم که آفرینش هنری مقوله‌ای ناخودآگاه و زایشی است و فرآیند مدت داری ندارد. 
 
شاکری افزود: برخی از رمان نویسان بدون اینکه مدتی را برای کار خود مشخص کنند زمانی طولانی را به نگارش یک اثر اختصاص می‌دهند و این به اصل آفرینش هنری برمی‌گردد. 
 
وی تاکید کرد: ماهیت هنر با یافت و خلق هنرمندانه ارتباط پیدا می‌کند که مقوله‌ای مکانیکی نیست، لذا ممکن است که هنرمند تواناییاین را ندارد تا یک ماه رمان بنویسد و یا اثری را هرگز تمام نکند. 
 
این نویسنده ادامه داد: وقتی کاری سفارشی است باید قراردادی بنویسند و زمانی مشخص کنند زیرا سرمایه گذار نمی‌تواند تحویل اثر را به زمان غیر معینی موکول کند و نکته قابل تامل این است که در تعاملات میان نویسنده و سفارش دهنده باید قابلیت آفرینش هنری لحاظ شود. 
 
این نویسنده خاطر نشان کرد: اگر نویسنده به نگارش اثری بپردازد که به اصول تعریف شده آفرینش هنری در روند سفارش آن توجهی نشده کتابی با کیفیت کم را ارائه می‌دهد

تجلیل از ۵ هنرمند در جشنواره رسول آفتاب(اخبار ادبی و هنری)

در این مراسم که همزمان با سالگرد حماسه 9 دی‌، عصر چهارشنبه گذشته در حوزه هنری برگزار شد، از «حسین عبادپور» عكاس، «مازیار بیژنی» كاریكاتوریست، «احمد شاكری» نویسنده، «غلامعلی نسائی» خاطره‌گو و «علیرضا قزوه» شاعر، تجلیل به عمل آمد.
جشنواره «رسول آفتاب» همچنین از خانواده‌های شهید مهدی مطلبی، شهید سیدمحمدعلی رحیمی، شهید حسین همدانی و مرحوم غضنفر ركن‌آبادی تجلیل كرد.
در این مراسم از دو عنوان كتاب شامل «حرف‌های درگوشی» كه دربرگیرنده برترین داستان‌های كوتاه دوره پنجم جشنواره «رسول آفتاب» است و مجموعه ۱۰ جلدی «شاخص‌های امام» اثر محمد اسماعیل‌زاده رونمایی شد.
در مراسم اختتامیه جشنواره مردمی «رسول آفتاب» از برگزیدگان پنج بخش این جشنواره تجلیل به عمل آمد. برگزیدگان این جشنواره به شرح زیر معرفی شدند:
برگزیدگان بخش داستان:‌ محمد خدادوست - نفر اول‌، محمدجواد سٌرامی - نفر دوم‌، مریم مقامی - نفر سوم. برگزیدگان بخش شعر: قاسم بای - نفر اول‌، محمد زارعی - نفر دوم، محمدحسین ملكیان - نفر سوم‌. برگزیدگان بخش عكس: احمدرضا كریمی - نفر اول‌، عطا رنجبر - نفر دوم‌، امید قیومی - نفر سوم. برگزیدگان بخش كاریكاتور: حمید قالیجاری - نفر اول‌، عفت امجدی‌پور - نفر دوم‌، محبوبه پاكدل - نفر سوم.

نامه اي از احمد شاكري به محمد رضا سرشار

هر دم از عمر می رود نفسی
چون نگه می کنم نمانده بسی.


دیروز دوست فرهیخته ام ، آقای احمد شاکری - که خود از نویسندگان و منتقدان و از اهالی نظر دقیق، نکته سنج و متعهد عرصه ادبیات داستانی معاصر کشورند - در پیامکی تلفنی خواستنه بودند که به ایمیلم سری بزنم.
امروز صبح که فرصتی شد و سر زدم با نامه ای رو به رو شدم که اشکهایم را جاری ساخت. دیدم حیف است این دغدغه های مقدس، دورنگرانه و درست، در محدوده تنگ حافظه یک رایانه شخصی و ذهن شخصی فراموشکار چون من محصور بماند. این نامه خود مقاله ای بسیار قابل تامل است؛ که به عنوان یک سند راهبردی باید در حافظه تاریخی ادبیات معاصر ما ثبت شود. باشد که ذهنهای کرخت شده ای همچون ذهن مرا بیدار کند و به جنبش آورد.
متن ذیل، همان نامه است.


بسم الله الرحمن الرحیم

جناب آقای سرشار
سلام علیکم
ایام سرور مومنان و ماه ربیع الاول بر شما مبارک باد.
از جمله توفیقات بنده آن بوده که در طی چند سال همجواری شما را درک کرده ام. چه در سالیانی که به مجله ادبیات داستانی اختصاص یافت و چه دو سال ابتدایی ورود بنده به پژوهشگاه فرهنگ و اندیشه اسلامی این همجواری همواره اثار و برکاتی فراوان برایم داشته است. از جمله این اثار و برکات که چند سالی است از ان محرومیم استفاده از تجربه شما در تحلیل جریان ادبیات داستانی انقلاب اسلامی و گفتگو درباره کاستی ها و ناراستی ها و بایسته های ان است. پیش از این و در چند گفتگوی مختصر که مجال تبادل نظر تفصیلی درباره برخی مسائل نظری حاصل نشد نظر حضرتعالی را جویا شده و بهره بردم. اکنون که برخی مشغله ها و ضیق وقت، فرصت ملاقات حضوری را از بنده سلب کرده است، شایسته دانستم مهم ترین دغدغه های موجود در عرصه ادبیات داستانی را خدمتتان مطرح کرده و نظرتان را در این باب جویا شوم. انچه بنده را در طرح این مسائل راسخ تر کرده نقشی است که سابقونی چون شما در حل این مسائل داشته و ان شاء الله خواهید داشت. 
جایگاه شخص شما رغم أنف روشنفکران و بد دلان، در ادبیات داستانی پس از انقلاب ممتاز و تعیین کننده بوده است. انچه این جایگاه را از مرتبه یک شخص فراتر می برد پیوست فکری شما با انقلاب اسلامی، ارمانهای ان و ایستادگی بر انها است. تجربه سالیان و إشراف شما بر اثار داستانی بخصوص نسل قبل از انقلاب، کار در حوزه نظری، اموزش داستان نویسی به نیروهای متعهد، شفافیت و صراحت بیان، خلق اثار داستانی متعهد و نقدهای دقیق و روشنگر، بخشی از تمام ان چیزی است که این هویت را به بار اورده است. هویتی که تنها از آنِ اقای سرشار نیست، بلکه از انِ ادبیات داستانی پس از انقلاب و بلکه هنر انقلابی است. شاید به همین دلیل است که با وجود سیل مخالفت ها و بد گویی ها و تهمت ها، در طول چندین سال مورد اعتماد و بلکه اتکاء بسیاری از نیروهای متدین و انقلابی در حوزه ادبیات داستانی انقلاب بوده اید. حضور شما در عرصه ادبیات داستانی قوت قلبی برای نیروهای انقلابی بوده است که خود را در این میان نبازند و مقهور ایسم ها و دیده نشدن ها و انگ ها نشوند. نقدهای شما بر اثار متعدد شبه روشنفکری همواره مرزهایی را برای ادبیات داستانی متعهد ترسیم کرده است تا با باطل ادبیات ارتجاعی قبل نیامیزند. این نقد ها در طول سالیانی تابوی بسیاری از اثار و نویسندگان نسل اول و دوم نویسندگان شبه روشنفکر را شکست و راه را برای بالیدن، چهره شدن و زایش نویسندگان انقلاب اسلامی باز کرد. حال که اینگونه شده است، اقای سرشار به خود اختصاص ندارد بلکه به واقع به ادبیات و هنر انقلابی وابسته است. چه بخواهیم و چه نخواهیم ادبیات در کشور ما وابسته به چهره ها است چهره هایی که می ایند، اثر می گذارند و می روند و بعضا با رفتن خود بخشی از هویت جمعی را نیز با خود می برند. 
البته نباید نادیده گرفت که با تحول دوران های ادبی، اقتضائات جدیدی پدید می اید و زمینه ها تغییر می کند. اقای سرشار و افرادی همانند ایشان پرورده دورانی پر تلاطم بوده اند. دورانی که اسلام اجتماعی، اسلام سیاسی، اسلام عدالت را در قیام 57 دیده اند و درک کرده اند. جنگ را لمس کرده اند و هویت انها در این عرصه های پرخطر پرداخت شده و صیقل خورده است. از این رو شما هم به نوعی محصول پرورش فکری انقلاب اسلامی و حضرت امام و تفکر انقلابی محسوب می شوید و هم این خاستگاه را در نظر و عمل بازتاب داده اید. 
بنابر وعده الهی همه انسانها مرگ را می چشند. حضرت امام راحل که پیر طریق و حجت حق بر نسل امروزه بود به دیار باقی شتافت و هیچ کدام از ما از این قاعده مستثنی نیستیم. گرچه رفتن ارکان فکری انقلاب ضایعه ای جبران ناپذیر است اما ضایعه اصلی و اساسی خدشه و خللی است که به راه انها وارد می شود و طریقی است که نیمه تمام می ماند. انچه باید درباره اقای سرشار نگران بود اینکه بعد از ایشان، ادبیات داستانی متعهد چه چیزی را از دست خواهد داد؟ چه ثمره علمی و عملی ای است که با رفتن ایشان خواهد رفت؟ می دانم شاید با بزرگواری خود طالب بقای خود نباشید اما ایده و فکر مقدسی که انقلاب اسلامی ان را با رنج فراوان بارور کرده و زحماتی که در طول چند دهه کشیده اید، نه میراث شما که میراث یک نسل و یک عصر است. و ما همگی موظفیم خود فدای این راه مقدس شویم. 
خاطرم هست در میانه دهه هشتاد بسیاری از مشغولیات خود را ترک کرده و از مناصب متعددی استعفا دادید. ان زمان این پشت پا زدن به اموری که برای بسیاری طعمه بود به این غرض صورت گرفت که به کارهای مانده و اساسی مبادرت ورزید. به یاد دارم که مد نظر داشتید ادامه رمان زندگی پیامبر اکرم را که مورد تمجید مقام معظم رهبری قرار گرفت بنویسید. چند سال بعد با بازنشسته شدن شما از پژوهشگاه فرهنگ و اندیشه اسلامی این امید تقویت شد تا با فراغت بیشتری به کارهای اساسی بپردازید. کارهایی که می توانست فراتر از موضع دفاعی ادبیات داستانی انقلاب اسلامی در طول دو یا سه دهه، اوج بلندی به ادبیات داستانی پس از انقلاب اسلامی بدهد. این کارها که شما را به پشت پا زدن به برخی موقعیت ها واداشت چه بود؟ تا کنون فرصت مستقلی بدست نیامده تا در این باره نظرتان را جویا شوم. با این وجود گمان می کنم بتوان تحلیل کرد اقای سرشار با بالغ بر صد کتاب تالیفی و ترجمه ای و تیراژ میلیونی اثار هنوز چه افق یا افق های نارفته ای را می جسته است. چه کاری است که صد کتاب نتوانسته ان را به انجام برساند و چه هدفی است که اقای سرشار با تجربه سی ساله و با تمام همت در صدد تحقق ان است؟ 
گرچه حوزه ادبیات داستانی و شاخه های متعدد ان، مقوله ای نیست که بتوان برای ان هدفی نهایی فرض کرد. افرینش داستان تا جایی که خیال و کشف بال و پر بگیرد قابل ارتقا است و نظر و نقد نیز تا افقی که عقل بتواند در ان عرصه جولان دهد قابل تکامل است. بنابر این غایتی که اقای سرشار بدنبال ان است، قطعا غایت چهره باتجربه ی ادبیات داستانی است اما غایت نهایی ادبیات داستانی انقلاب اسلامی نیست. چرا که اعصار و افراد دیگری نیاز است که این راه را ادامه دهند و بر خشت های پیشین بنای تمدن اسلامی را بنا نهند. 
یکی از سازنده ترین و البته پر حاشیه ترین حوزه های فعالیت شما "نقد ادبی" است. شاید بتوان اوج شکوفایی این نقد را در دوره حضور شما در پژوهشگاه فرهنگ و اندیشه اسلامی دانست. در حقیقت حضور شما و جناب شهریار زرشناس، مکمل ابعاد یک جریان نقد بود که نقد فلسفی خود را از منظر فلسفه اسلامی به مکاتب ادبی غرب عرضه می کند و با نگاه دقیق روایی و ساختاری، اجزاء و عناصر اثار داستانی شکل گرفته در پرتو اندیشه غربی را به نقد می نشیند. از این منظر شاید بتوان گفت تاثیر و تاثر بین الطرفینی میان شما و اقای زرشناس وجود داشته است که مکمل یکدیگر بوده است. اثار داخلی و خارجی متعددی در جلسات پژوهشگاه فرهنگ و اندیشه اسلامی نقد شد. خصوصیت این جلسات ان بود که حضور نگاههای دیگر به بحث ها رونق می داد و مجموعه نقدها در فرصتی در شبکه چهار عرضه شده و بعد ها به صورت کتاب در امد. البته این جریان مبارک ادامه نیافت. به خاطر دارم از هجمه های یاران استحاله شده نویسنده می نالیدید و از اینکه سالها در معرض بدبینی ها و بدگویی های دوستانی که اثارشان را نقد کرده بودید رنجور بودید. و باز به خاطر دارم این بی صبری انان که نقدشان کرده بودید به گفته تان برخی دوستان را به دشمن و برخی حسن نظر ها را به کینه بدل کرده بود و بارها به صراحت یا اشاره گفته بودید که دیگر نمی خواهید با نقدها دوستان باقی مانده را نیز از گرد خود دور کنید. شاید به همین سبب بود که ترجیح می دادید اثار چهره های بارز نسل اول نویسندگی یا چهره های معارض شبه روشنفکری را نقد کنید و از نقد جریانهای منتسب به انقلاب پرهیز کنید. گرچه نقد کسانی چون هدایت، چوبک و گلشیری نیز خالی از خطر نمی نمود، با این وجود، نقد انها نقد اندیشه شبه روشنفکری و مبانی ان محسوب می شد و این خود از اهمیت بسزایی برخوردار بود.
اکنون سالیانی است که اقای سرشار از چهره ای منتقد، پرشور و به روز که نویسندگان شبه روشنفکر و خودی های به دام افتاده در برابرش محتاط بودند چندان صدایی شنیده نمی شود. بدیهی است امثال براهنی، ساعدی، هدایت، گلشیری و حتی جلال که بر اثارش نقد جدی دارید و داشتید در جریان ادبی کشور گم نشده و تمام نشده اند. شاید گمان داشته باشید شما کارتان را در مقطعی انجام داده اید و خودتان را برای انقلاب و نظام فدا کرده و در معرض ناملایمات قرار داده اید و سهمتان را ادا کرده اید. اکنون نوبت دیگران است که به وظیفه شان عمل کنند. اگر همچنان به نقد جدی اثار داستانی دوست و دشمن بپردازید با کم طاقتی دوستان و دشمنی دشمنان تنها خواهید شد. اما به واقع اینگونه نیست. واقعیت این است که منتقدی چون شما به هر میزان که با نقدهایش اینه ها را زنگار بزداید و حتی تنها شود، تفکر و ارمانش بیش از پیش شکوفا شده و نمایان می شود. گرچه نقدهای پراکنده و موردی ای از شما در برخی جلسات دیده می شود اما ان مواجهه همه جانبه که جای خالی نقد متعهد را در دهه 60 و 70 از سوی شما ترمیم می کرد دیگر دیده نمی شود. 
می دانید و مطلعم که تلاش زیادی برای پرورش منتقد متعهد کرده اید. دوره دو ساله تربیت منتقد در پژوهشگاه فرهنگ و اندیشه اسلامی و جلسات مستمر شما در حوزه هنری که چند سالی است پا گرفته همین هدف را دنبال می کرده است. اما به واقع این دو هیچ یک به ثمره درخوری دست نیافتند. دقیقا مطلعم که از شصت شرکت کننده در دوره نقد ادبی در طی دوسال که زحمات زیادی برای ان کشیده شد، دو الی چهار منتقد بیرون امدند که مع الاسف دو نفرشان به جریان شبه روشنفکری ملحق شده و حرفهای انها را تکرار می کنند. در جلسات سه شنبه حضرتعالی نیز انطور که کمابیش مطلع بوده و نقد برخی از دوستان را می خوانم، این نقد ها با انچه شما خود در نقد بیان می کنید فاصله بسیاری دارد و نتوانسته است ظهور و بروزی داشته باشد. در بهترین حالت دوستان جلسه قادر خواهند بود شیوه سنتی نقد را بر اثار داستانی تطبیق دهند. اما قدرت مقابله با جریانهای زنده و رویکردهای پیچیده نقد دوره کنونی را ندارند. این درحالی است که در دوره کنونی بیش از دهه شصت و بیش از تمام سالهایی که بر ادبیات داستانی کشور رفته است به منتقد متعهد نیازمندیم. اکنون که محافل دانشگاهی نبض نقد و پژوهش را در دست دارند و مخزن ذهنی دانشجویان انباشته از موهومات غربی است چه کسی یا چه کسانی باید به داد ادبیات داستانی برسند؟ میزان حق و باطل در ادبیات داستانی کیست؟ چه کس یا کسانی باید در مقابل ادبیات مهاجم غرب و ادبیات دین ستیز سکولار قد علم کنند؟ سرشار یا سرشار های زمانه ما کجایند؟
شما را به عنوان نویسنده پیشرو و انقلابی با اثار خوبتان که اکنون نیز تجدید چاپ می شود می شناسند. شاید ثمره تمامی تجربیات و تاملات نظری شما در حوزه داستان "انک ان یتیم نظر کرده" باشد. کاری که برای نثرش به گفته خودتان به اندازه یک رمان وقت گذاشته اید. اما با گذشت 9 سال از اخرین وعده ای که از سوی شما گفته شد و بنده را امیدوار ساخت همچنان جلدهای دیگر این رمان منتشر نشده یا شاید اساسا نوشته نشده باشد. حتی بالاتر از این، ما امید داشتیم تمامی انچه ایجابا می توان درباره ادبیات و بخصوص رمان انقلاب گفت را در اثری -نه تاریخی که معاصر- از سوی شما ببینیم و بدان ببالیم. اما نمی دانم شاید برخی گرفتاری ها و کارهایی که همان سالهای دهه هشتاد از ان گریخته بودید بار دیگر مانعتان شده است تا این کار اساسی را به انجام برسانید.
در حوزه تربیت نویسنده بدون تردید جزو موفق ترین افراد در تربیت نیرو بوده اید. بخصوص در دوره ای که کسانی چون خانم تجار و اصلان پور، اقایان، مومنی و بایرامی و دیگران از ان برامدند. با وقفه ای چندین ساله چند سالی است که با گروهی از جوانان جلسات داستان نویسی و داستان خوانی دارید. اما تا جایی که کارهای برخی دوستان را خوانده ام به دلایلی که بر من معلوم نیست، اثار درخور و ممتازی از این دوستان منتشر نشده است. کارها عموما متعهد و بعضا خوبند اما عالی و ممتاز نیستند. عالی تر از اثار کسانی که در نزد اساتید دیگر تلمذ کرده اند نیستند. در حالی که انتظار می رود با حضور شما و تربیت شما به سطح ممتاز برسند. این همه البته به نظر حقیر به واسطه اشکالی است که در قابل است. 
در این ایام برای اولین بار وارد فضای شبکه های اجتماعی چون "تلگرام" شدم که حضرتعالی مدیریت حداقل دو گروه را در ان بر عهده دارید. برخی از افرادی که در این گروهها فعال اند به نظر می رسد از دانش اموخته های جلسات سه شنبه باشند. انگونه که از منظر ناظر بیرونی ای چون بنده دیده می شود شما بسیار بیش از محصولی که عاید می شود بدین حلقه وابسته و برای ان وقت می گذارید. برخی چهره هایی که در این شبکه ها و در دو گروهی که شما مدیریت ان را بر عهده دارید فعالند گرچه مومن و متدین و انقلابی اند اما از انجا که بعضی شان را دقیقا می شناسم هیچ گاه در داستان نویسی یا حتی نقد حرفی برای گفتن نداشته اند. شاید مشغولیت و فعالیت شان در این گروهها بیشتر از ان سبب باشد که خودی نشان دهند. این حیف شما ست. حیف ادبیات انقلاب است. اقای سرشار نماد ادبیات داستانی انقلابی بوده و هست. کار اساسی کسی چون شما به گمانم این نباشد که ساعاتی از وقت بسیار عزیزتان صرف مجادله و راهنمایی افراد در رسانه حقیری چون شبکه تلگرام باشد. موقعیت حضرتعالی و شان حضرتعالی ان است که مدرسان داستان نویسی از محضرتان استفاده کنند. حتی یقین دارم کار با چنین اشخاصی را شاگردان شما نیز می توانند انجام دهند. قطعا مدیریت چند گروه در تلگرام برای شما هیچ اعتباری نمی اورد و برای شما ارزشی ندارد. با این وجود و با تمام نگرانی بارها از خود پرسیده ام ایا این همان کار اساسی بر زمین مانده در حوزه ادبیات انقلاب اسلامی است؟!
در حوزه تولید مباحث نظری معتقدم منابعی که توسط شما تالیف شده نزدیکترین موقعیت را به اندیشه ادبی انقلاب اسلامی دارد. حتی در تحقیقاتم تلاش و اصرار وافر داشته ام که نظریات شما را در کنار نظریات نظریه پردازان غربی مطرح کرده و انها را نقد نموده یا شرح دهم. این جزو خصوصیات برجسته شما است که هیچ سخنی را بدون دلیل نمی پذیرید. الفبای قصه نویسی و کتابهایی درباره نقد و مجموعه ای که کانون از شما در حال چاپ است ارزشمند و در نوع خود کم بدیل اند. اما همانطور که پیش از این عرض کرده ام اینها مقدماتی است که باید به کار دانشجویان عرصه ادبیات داستانی بیاید. خود حضرتعالی تصدیق کرده اید که بسیاری از تحقیقات شما و تجربیات شما هنوز به قلم نیامده است. اینها چه زمانی نوشته خواهد شد؟ کتابهای کنونی شما نمی تواند ذهن و اندیشه کسانی که دوره های داستان نویسی را گذرانده اند اغناء کند. بالاتر اینکه نمی تواند پاسخ پرسشهایی را در حوزه فلسفه ادبیات و نظریه ادبی بدهد. این درحالی است که تجربه شما و قلم روان شما قادر است به این حوزه های حیاتی وارد شود. کتاب "ادبیات داستانی ایران پس از انقلاب" کتابی بی نظیر است. اما حقیقتا کافی نیست. فصل اول کتابتان درباره تفاوت های ادبیات داستانی پیش و پس از انقلاب خود می تواند به چندین کتاب ارزش مند ارتقا یابد. وقتی با نگرانی اینها را مرور می کنم و می بینم شاید امیدی به انتشار کتابهایی از این دست نباشد، از خود می پرسم کار اساسی کسانی چون اقای سرشار در این عرصه چیست؟
حضورا از شما تقاضاکردم جلسات خارج داستان را برقرار کنید که مدرسان داستان بحث ازادی را انگونه که روال کرسی های ازاد اندیشی است تحت نظارت علمی شما اغاز کنند. خودتان محور شوید. اما متواضعانه از کنار ان گذشتید. نمی دانم پس از شما چه زمانی و چه کسی خواهد توانست رویای نظریه پردازی در حوزه ادبیات داستانی انقلاب را احیا کند؟ چه کسی خواهد توانست مبانی نظری نقد ادبی انقلاب اسلامی را بنویسد؟ چه کسی خواهد توانست تاریخ تحلیلی ادبیات داستانی پس از انقلاب را تدوین کند؟ چه کسی خواهد توانست کتاب جامع اموزش داستان نویسی را بر پایه مبانی دینی طراحی و تدوین کند؟ چه کسی خواهد توانست تجربیاتش در حوزه اموزش داستان نویس را به عنوان مرجعی بومی تالیف کند؟ چه کسی.... .
انچه بر نوشتن ان جسارت کردم شاید کاستی شما نباشد. توقعات بی اندازه ماست. از کسی که ما را همواره به حمایت، همدلی و همفکری او می شناسند.

و من الله التوفیق
احمد شاکری
5/10/94 

شاکری: نوشتن از معصومان(ع) نیازمند ابداع و اجتهاد است/ شایسته نیست نوقلمان درباره پیامبر اکرم (ص) بن

احمد شاکری، داستان‌نویس گفت: شایسته است بزرگان ادبیات‌داستانی ما بعد از عمری تجربه‌اندوزی وارد حوزه داستان دینی شوند زیرا نوشتن از ائمه معصومین (ع) نیازمند اجتهاد و ابداع است.

احمد شاکری، داستان‌نویس در گفت‌وگو باخبرگزاری کتاب ایران(ایبنا) عنوان کرد: سخن گفتن از ادبیات داستانی‌ای که درباره پیامبر اعظم(ص) نوشته می‌شود ناظر بر ادبیات‌ داستانی انقلاب و ادبیات‌ داستانی دینی است. فلسفه ادبیات باید به این موضوع پاسخ دهد. طبعاً نوشتن درباره پیامبر اکرم(ص) به عنوان یک روایت موضوعی ذیل روایت دینی و داستان دینی قرار می‌گیرد.
 
وی اضافه کرد: آنچه درباره کارکردها و جوانب ادبیات دینی گفته می‌شود درباره ادبیات‌داستانی با موضوع زندگی و سیره پیامبر(ص) هم ارایه می‌شود. به انضمام این‌که باید پاسخ‌های دیگری هم داد. در عین حال باید دانست که از منظر تاریخی، داستان دینی چه مؤلفه‌هایی باید داشته باشد. بحث درباره زندگی پیامبر(ص) قید اساسی دیگری هم دارد. این نوع داستان نه تنها روایت و داستان است و فلسفه داستان و چیستی‌اش باید به آن پاسخ دهد، بلکه داستان تاریخی هم هست و داستان تاریخی هم باید حدودش مشخص شود.
 
این داستان‌نویس ادامه داد: پیش از نوشتن داستان درباره پیامبر اعظم(ص) باید تحقیقی درباره این شخصیت عظیم الشأن انجام داد اما به هر حال نویسندگان ما فارغ از این‌که پاسخ تفضیلی این پرسش‌ها چه باشد، در این سال‌ها داستان نوشته‌اند. نویسندگان متعددی تا آنجا که می‌دانستند و می‌توانستند در سال های اخیر درباره پیامبر(ص) تأمل کرده‌اند و آفریده‌اند.
 
شاکری توضیح داد: داستانی که صرفاً به واسطه این شخصیت بزرگ نوشته می‌شود، نمی‌تواند داستان دینی باشد. در واقع این داستان دینی است که به زندگی پیامبر(ص) می‌پردازد؛ این دو با یکدیگر متفاوتند. یکبار می‌گوییم داستانی به یک شخصیت دینی می‌پردازد و یکبار هم می‌گوییم داستان دینی به یک شخصیت می‌پردازد. در واقع وصف دینی باید برای خود ساختار تنظیم شود. در ذیل این موضوع می‌توان مباحث گوناگونی را مطرح کرد که داستان دینی چه خواهد بود و سپس در ساختاربندی و ترتیب عللش، در نسبت درونمایه با ساختار باید آن را مطرح کرد.
 
این رمان‌نویس اضافه کرد: داستان دینی درباره شخصیت‌های دینی به نظر می‌رسد بیش از آنچه رنگ و بوی داستان گرفته باشد، باید متعهد به تاریخ باشد و منطبق بر قطعیات و مسلّمات اعتقادی ما باشد. بحثی در عرصه داستان به نام حاکمیت و محکومیت ادبیات وجود دارد. یعنی این‌که ادبیات اصل است یا موضوعی که به آن می‌پردازیم. در اینجا موضوع اصل است. یعنی ما به واسطه ادبیات و به بهانه ادبی شدن و روایت نمی‌توانیم از هیچ چیز در زندگی پیامبر(ص) بگذریم یا کوتاهی کنیم که منافاتی با تاریخ و در درجه دوم اصول اعتقادی ما داشته باشد.
 
شاکری گفت: نوشتن درباره معصومان و درباره پیامبر اکرم(ص) که شأنشان اعظم از تمامی معصومان است، نیازمند به سلسله‌ای مقدمات علمی و عملی در حوزه داستان و در حوزه‌های مرتبط با داستان است. به گمانم شایسته نیست فردی که در آغاز یا در میانه راه داستان‌نویسی است، به زندگی معصومین بپردازد چرا که این مسیر، مسیر پرخطری است. در نوشتن درباره زندگی معصومین(ع) نیاز فزاینده‌ای به ابداع و اجتهاد داریم.
 
این رمان‌نویس در پایان افزود: نمی‌توانیم در این عرصه از روی دست نویسندگان دیگر بنویسیم. چون نگاهی که ما به پیامبر(ص) داریم با نگاه مسیحیان نسبت به حضرت مسیح(ع) و حضرت موسی(ع) متفاوت است. از این‌رو اجتهاد به عنوان یک مقدمه ایجاب می‌کند که بزرگان ادبیات‌داستانی ما بعد از عمری تجربه‌اندوزی وارد این حوزه‌ها شوند. این گونه مباحث نباید دست‌مایه تجربه‌اندوزی و کارآموزی عده‌ای شود که در اوایل یا اواسط راه هستند.
 
 احمد شاکری صاحب کتاب‌های «عریان در برابر باد»، «انجمن مخفی»، «نفس» و مجموعه داستان «باران نیمروز» است. وی تحصیلات حوزوی دارد و در اغلب نظراتش نگاه‌های دینی و هویت‌های مذهبی کشورمان را به عنوان ملاکی برای سنجیدن و پرسش و پاسخ به نقد و نظرها در نظر می‌گیرد.