نقد داستان «مردار خوار» توسط سركار خانم اقدس ارطايفه
نقد داستان «مردار خوار»
نویسنده: احمد شاکری
ناشر: نشر صریر
« مردار خوار» داستان کوتاهی است که در اولین جشنواره جایزه ادبی یوسف رتبه سوم را به دست آورد. این داستان به همراه 21 داستان برگزیده و تقدیری این دوره در مجموعه یوسف 1 به چاپ رسید.
خلاصه داستان
چهار نفر از رزمندگان بر اثر تک دشمن در سنگری گیر افتادهاند: حسن(فرمانده دسته)، داوود (بیسمچی)، عباس (پیکِ دسته) و رضا به اصطلاح روضه خوان دسته است. سه روز است باران بیوقفه میبارد و سنگرشان خیس از آب و گل شده است. تکهای دشمن از یک سو و موقعیت نامناسب جَوی از سوی دیگر شرایط سختی را برایشان به وجود آورده است. از سوی دیگر وجود موشهای بزرگ عرصه را بر آنها تنگ کرده است. داوود با جعبه فشنگی خودش را در سنگر میاندازد. در جعبه موش بزرگی گرفتار شده است. موش قبلاً یک بند انگشت حسن را جویده است و باعث عفونت دست او شده. به جز این، اجساد کشتگان نیز، منبع غذایی خوبی برای او میباشند. حسن با عصبانیت میخواهد موش را با نارنجکی بکشد. اما رضا به او اعتراض میکند و میگوید که این طبیعتِ حیوان است. بحث بین حسن و رضا بالا میگیرد. داوود و عباس گاهی طرف حسن را میگیرند و گاهی طرف رضا را. اما وقتی رضا به حسن میگوید که اگر او به حیوان ظلم کند، دیگر عادل نیست، حسن مردد میشود و پیش شیخ محمود میرود تا حکمش را بپرسد.
نقد داستان
نکات کلیدی
توجه
به چند جمله در «مردارخوار» باعث میشود درونمایه داستان که اصلیترین عنصر این اثر است، در قالب گزارهای رخ بنماید و به مخاطب منتقل شود. جملههای کلیدی داستان را که حامل این درونمایهاند، میتوان در دو گروه گنجاند.
جملههای گروه اول:
1- ... میگویم: داوود، همۀ اینجا را به نجاست کشیدهای. باید همان جایی که پیداش کردی ولش میکردی.
داوود میگوید: کجای ما پاک است که این یکی بخواهد نجسش کند؟ این اولاً؛ ثانیاً، پاکی را میخواهند برای نماز خواندن؛ ما هم که تو عذر شرعی هستیم؛ نه آب برای وضو، نه خاک خشک برای تیمم! (صفحه 95)
2- حسن با چشمان بسته مینالد: رضا لازم نکرده منبر بری! میبینی که نماز هم به ما واجب نیست!
عباس میگوید: کسی که نماز هم برش واجب نباشه، دیگه چه حرجی بهش هست؟! (صفحه 99)
3- داوود، چشم در چشم حسن دارد. حسن، رو به داوود میگوید: شیخ محمود تو کدوم سنگر بود؟
عباس خودش را کنار کشیده. چهرهاش از تقلای چندشآور موش درهم کشیده شده است. داوود میگوید: دریاچه را که بری جلو، کنار شش ضلعیها داشت برای وضو، آب صاف میکرد. (صفحه 106- 105)
با توجه به این جملهها، خواننده متوجه میشود، شخصیتهای داستان به دلیل نداشتن آب و خاک برای وضو و تیمم و در واقع نداشتن طهارت، نماز نمیخوانند. این چیزی است که سه نفر از شخصیتها به صراحت آن را بیان میکنند و نفر چهارم یعنی راوی هم، ایرادی به آن نمیگیرد. نماز ستون دین است و اهمیت آن در اسلام به حدی است که حتی به کسی که در حال غرق شدن است، اجازه ترک آن داده نشده است. نماز باید با آداب مخصوصش به جا آورده شود. با این حال، اگر کسی توان انجام آن را نداشته باشد، تخفیفی به او داده میشود. مانند زمانی که نمازگزار بیمار اجازه دارد آن را به شکل نشسته و یا حتی خوابیده به جا آورد. یا زمانی که شخص آبی پیدا نمیکند که وضو بگیرد، میتواند با خاک تیمم کند. احکام نماز به گونهای است که در شرایط غیرعادی، برای اینکه نمازگزار به سختی نیفتد و نماز را ترک نکند، به قدری آسان میشود که دیگر جای هیچ عذری باقی نمیگذارد. مثلاً در «مردار خوار» شخصیتها میتوانند با گلی که دور و برشان است و در داستان به آن اشاره شده ، تیمم کنند و نماز بخوانند. این درک شرایط نمازگزار تا به آنجاست که اگر نه امکان وضو برای او باشد و نه امکان تیمم، شخص باید بدون وضو و تیمم نمازش را بخواند و بعد که این امکان برایش فراهم شد با وضو و یا تیمم نمازش را قضا کند. میبینیم که اینها هیچکدام مجوزی برای ترک نماز نیست.
حال این سؤال پیش میآید که آیا نویسنده با احکام مربوط به نماز آشنا نبوده که این چنین آن را مطرح کرده است؟ اگر این طور باشد که وا اسفا! البته به نظر میرسد احمد شاکری با احکام دین بیگانه نیست و در پس این ماجرا، خود نیز به دنبال ردِ این فتوا دهیهای عوام است. اما در این داستان از چند مطلب غافل مانده است. غفلتی که میتواند ضربه جبرانناپذیری به خواننده مسلمانی که مقید به یادگیری مسائل مبتلابه، نیست بزند و آن، اینکه خواننده با اعتماد به نویسنده، تأکید شخصتها در ترک نماز را، در شرایطی مشابه برای خود، حکم شرعی فرض کند. به نظر میرسد نویسنده برای هدایت خواننده به سمت رجوع به کارشناس در مسائل دینی، در قالب بیان هنری و غیر مستقیم، آن چنان وسواس به خرج داده است که از مقصود خود باز مانده است. اینکه شیخ محمود، (روحانی رزمنده) برای وضو آب صاف میکند، در واقع همان ارجاع انسان مسلمان نیازمند به آموزش احکام به اهل فن است که اگر چه ظریف و هنرمندانه بیان شده است، اما به دلیل همان غفلتها، خواننده اصلاً متوجه آن نمیشود و بیتوجه از کنار آن میگذرد. چه خوب بود که مشخص میشد بر چه اساس، شخصیتهای داستان مجوز ترک نماز را برای خود صادر کردهاند؟ آیا در رساله خواندهاند؟ آیا پیشنماز مسجدشان گفته؟ آیا مادرشان از قول خانم جلسهایِ جلسات زنانه گفته است و یا از بقچۀ مادربزرگشان بیرون آمده؟ اینجا تنها یک اشاره کافی بود تا خواننده به فکر فرو رود.
جدا از بحث محتوایی آن، هر نویسندهای نیاز دارد تا در پردازش شخصیتها و چرایی اعمالشان به این توضیحات بپردازد و در اطلاعاتدهی کوتاهی نکند.
در شکل دیگر آن، میشد تا جملهای شکآلود از زبان یکی از شخصیتها (به خصوص رضا) در این باره گفته شود تا خواننده را مشکوک کند و نه مطمئن.
جملههای گروه دوم:
1- میگویم: بهتر است حسن حیوان را رها کند تا غائله ختم شود.
عباس میگوید: این همه آدم را تکه پاره کرده آن وقت ولش کنیم؟
داوود میگوید: اگر ولش کنید قول میدهم همین امشب بیاید سراغتان. این موشی که من دیدهام از آدم هم کم نمیآورد.
داوود، حسن را به دیوار سنگر تکیه میدهد. چهرهاش در هم رفته است. میگویم: دلیل ندارد که اگر در این سه روز کسی را از دست دادهایم تلافیاش را سر این حیوان در بیاوریم. (صفحه 99)
2- میگویم: آن حیوانی که زندانیاش کردهاید اگه چیزیش به شما عاقلا رفته بود درست بود محاکمهاش کنید. اما غیر از این است که طبیعتش همین است؟
عباس روی جعبه ضرب میگیرد. با این کارش حیوان بیتابتر میشود. میگوید: کدام طبیعت؟! اگه یه روزی همین حیوان زبان بسته لالۀ گوش جنابعالی رو قورت میداد بهش میگفتی موش، یا توله سگ؟!
حسن میگوید: جنگ، طبیعت همه را عوض میکند. من و تو میشیم سرباز، موش هم میشه مردار خوار! (صفحه 100- 99)
3- حسن میگوید: توی جنگ همیشه تو تصمیم نمیگیری. گاهی وقتها دشمنت تصمیم میگیره تو چیکار کنی. وقتی اسلحهاش را به طرفت میگیره، یعنی اگر من را نکشی میمیری!
میدانم، همین بیرگیِ حسن است که توی خط، دسته را جلو میبره... از خودش سوال میکنه برای چی باید دست به هر کاری بزنه. حسن همیشه یه جواب برای این سوال داره: «اگر نکشی میمیری!» با همین جمله، شب عملیات یه اسیر رو کشت. به این دلیل که کسی رو برای مراقبتش نداشت و دست و پا گیر بود. میگویم: این؛ یعنی اون موش هم حق داره گاز بگیره، بجوه، بخوره و گرنه میمیره. پس فرقش با ما چیه؟ (صفحه 100)
4- میگویم: اگر حسن بکُشَتش دیگه فرمانش را لازم نیست اجرا کنید! (صفحه 101)
5- داوود میگوید: یعنی فرمانده دسته کشک. همه چی فدای یه موش! (صفحه 102)
6- میگویم: حسن آقا، اون کسی که شما را فرمانده کرده کی بوده؟
بیاعتنا جوابم را نمیدهد. میگویم: هر کی که بوده اگه عدالت نداشته نمیتونسته شما رو فرمانده کنه. تو هم اگه عدالت نداشته باشی نمیتونی فرمان بدی! اون وقت میشی درست مثل آدمهای اون طرف دریاچه!
حسن، درد کمرش را فراموش کرده: منظورت چیه؟
عباس میگوید: یعنی تا به حال پیشنماز بودی، از این به بعد هر کی نماز خودش رو میخونه.
حسن برمیآشوبد: یعنی میگی هر کی به هر کی بشه؟!
میگویم: وقتی به این حیوون ظلم کنی، دیگه عادل نیستی! (صفحه 103)
7- داوود صدایش را صاف میکند و میگوید: حیوان موذی کشتنش ایراد که ندارد هیچ، جایز هم هست!
میگویم: حیوان موذی را، راه نفوذش را میبندند. در ثانی، اگر عقل و ارادهای در کار نباشد مجازات و اعدام چه معنی دارد؟ ثالثاً، مصرف مهمات جنگی غیر از این است. (صفحه 104)
8- حسن نگاهش را از من میگیرد. کسی «غذا» را فریاد میزند. عباس از سنگر بیرون میپرد. من هم پشت سرش میروم. داوود مانده است. صدایش میآید که میگوید: بالاخره با این ننهمرده چکار کنم؟
حسن، شیخ محمود را بر پشت موتور پیک، نشان کرده است. عمامۀ سفیدش در گردان، نشانه است. میگوید: همانطور نگهش دار تا برگردم! (صفحه 106)
در جملههای این گروه، که بخش عمده داستان را به خود اختصاص داده است و در واقع، تنه آن محسوب میشود، پیام داستان با شخصیت رضا مرتبط است. رضا نمونهای است از کسانی که قدرت تجزیه و تحلیل ندارند و نمیتوانند در شرایط مختلف به بهترین شکل عمل کنند. دینداران یک وجهی و سادهاندیش که به دلیل جهل، زوایای مختلف دین را نمیشناسند. این فقدان قدرت تجزیه و تحلیل در تمام مسائل زندگیشان تسری یافته است.
حسن میگوید: توی جنگ همیشه تو تصمیم نمیگیری. گاهی وقتها دشمنت تصمیم میگیره تو چیکار کنی. وقتی اسلحهاش را به طرفت میگیره، یعنی اگر من را نکشی میمیری!
میدانم، همین بیرگیِ حسن است که توی خط، دسته را جلو میبره... از خودش سوال میکنه برای چی باید دست به هر کاری بزنه. حسن همیشه یه جواب برای این سوال داره: «اگر نکشی میمیری!» با همین جمله، شب عملیات یه اسیر رو کشت. به این دلیل که کسی رو برای مراقبتش نداشت و دست و پا گیر بود. میگویم: این؛ یعنی اون موش هم حق داره گاز بگیره، بجوه، بخوره و گرنه میمیره. پس فرقش با ما چیه؟ (صفحه 100)
در اینجا لحن رضا به گونهای است که اقدام حسن در کشتن اسیر در عملیات را زیر سؤال برده است. در حالی که مطابق مقررات نظامی در تمام جنگهای دنیا، تا هنگامی که دشمن به صورت یگانی تسلیم نشده باشد و هدف به صورت کامل به تصرف در نیاید و یگان عمل کننده درگیر جنگ باشد، تا اشغال کامل، اسیر گرفته نمیشود. چون ضمن محدود کردن نیروی مهاجم و خطر درگیری از سوی اسرا، ممکن است نیروی مهاجم دچار تلفات و ضایعات شود و نفراتش کاهش پیدا کند. این در حالی است که در وهلۀ اول، وظیفۀ اصلی هر فرمانده حفظ جان نیروهای خودی میباشد.
از سوی دیگر رضا میخواهد احساسات را کنار گذاشته و به خیال خود، به شکلی منطقی با مسائل برخورد کند، اما با همان سادهاندیشی:
داوود صدایش را صاف میکند و میگوید: حیوان موذی کشتنش ایراد که ندارد هیچ، جایز هم هست!
میگویم: حیوان موذی را، راه نفوذش را میبندند. در ثانی، اگر عقل و ارادهای در کار نباشد مجازات و اعدام چه معنی دارد؟ ثالثاً، مصرف مهمات جنگی غیر از این است. (صفحه 104)
رضا با اینکه میداند موش یک بند انگشت حسن را جویده است و دستش عفونت کرده است، به دلیل اینکه موش حیوان است و نباید محاکمه شود، حسن را زیر سؤال میبرد. در حالی که حیوان موذی را باید از بین برد و الّا حیوان همچنان به موذیگریاش ادامه میدهد.
نویسنده سعی کرده با ایجاد گفتگو در بین شخصیتها، در این میان، ردپایی از خود به جا نگذارد و به این ترتیب به خواننده این فرصت را بدهد که خودش در بارۀ حرفهای گفته شده، قضاوت کند. البته نویسنده تا حد زیادی در این کار موفق است، اما در اواخر داستان رد پایش دیده میشود. در پایان صفحۀ 104 میخوانیم:
اکنون جملات آتشینش (حسن) به سؤال بدل شده است. نه، آن لحن پیشین را ندارد. با احتیاط سخن میگوید. منتظر جواب میماند.
و در دو صفحۀ 106 و 105 میخوانیم:
داوود، چشم در چشم حسن دارد. حسن، رو به داوود میگوید: شیخ محمود تو کدوم سنگر بود؟
عباس خودش را کنار کشیده. چهرهاش از تقلای چندشآور موش درهم کشیده شده است. داوود میگوید: دریاچه را که بری جلو، کنار شش ضلعیها داشت برای وضو، آب صاف میکرد.
حسن نگاهش را از من میگیرد. کسی «غذا» را فریاد میزند. عباس از سنگر بیرون میپرد. من هم پشت سرش میروم. داوود مانده است. صدایش میآید که میگوید: بالاخره با این ننهمرده چکار کنم؟
حسن، شیخ محمود را بر پشت موتور پیک، نشان کرده است. عمامۀ سفیدش در گردان، نشانه است. میگوید: همانطور نگهش دار تا برگردم!
در پایان داستان، این حسن است که لحنش تغییر میکند و برای کسب تکلیف و اطمینان از درستی و یا نادرستی تصمیمی که گرفته است به سراغ شیخ محمود میرود. اما رضا حتماً از نگاه نویسنده درست میگوید که ذرهای تردید به خود راه نمیدهد.
جملههای گروه دوم، رجوع به کارشناس دین را هم در خود جا داده، که البته در درستی آن تردیدی نیست.
نکات نظامی داستان
«مردار خوار» این چنین شروع میشود:
سنگری که ما در آن گیر افتادهایم درست پشت داده به دژ اول دشمن که سه روز است سقوط کرده. از ساکنانش که سحرگاهِ حمله غافلگیرشان کردهایم اثری نمانده است، اما سنگرشان همچنان است که بود. و ما در این سه روز، تکهای دشمن را شمردهایم که از ده گذشته است و حالا نگران وعدۀ ظهر امروزمان هستیم.
آنچه برای بازپسگیری دژ از سوی ارتش عراق صورت میگیرد، پاتک است نه تک. قبلاً تک به وسیلۀ نیروهای ایرانی صورت گرفته و دژ دشمن به تصرف آنها در آمده است. بعد از این، آنچه عراق نسبت به این تک انجام میدهد پاتک است.
در صفحۀ 92 آمده است:
اینجا زمانی سنگر فرماندهی دشمن بوده است. حسن فرمانده دسته ماست. هر جا برود ما دو- سه تا مثل ریسه دنبالش هستیم. داوود بیسیمچیاش شده. عباس پیک است. من هم به قول حسن، روضهخوان دستهام. بچهها به شوخی به ما میگویند: دستۀ امامزاده حسن.
راوی از یک دسته صحبت میکند. اما عدۀ شخصیتهایی که ما در این سنگر میبینیم و ماجرایشان را میخوانیم فقط چهار نفر است. تا پایان داستان هم از دیگر افراد دسته صحبتی به میان نمیآید. این در حالی است که مطابق استانداردهای ارتش و سپاه، استعداد دسته سی نفر است که متشکل از سه گروه ده نفره میباشد. اما این تعداد که در داستان آمده است به شکل سازمانی در ارتش و سپاه عنوان تیم را به خود اختصاص داده است. بنابر این، شخصیتهای داستان در زمان روایت یک تیمند و نه یک دسته.
از طرفی کار دسته مسئولیت حفاظت از خط دفاعی است که در آن حضور دارد. اما در این داستان نه صحبتی از نوبت نگهبانی شخصیتهاست و نه رفتن به موضع دفاعی.
در صفحۀ 105 میخوانیم:
کسی از آن سوی دژ شروع کرده و نام دستهها را صدا میکند که به خط شوند.
صدا کردن دستهها در اینجا، زمانی صورت میگیرد که میخواهند آب و غذا در میان رزمندگان پخش کنند، که البته این یک اشتباه بزرگ نظامی است. زیرا در خط مقدم به دلیل اینکه به خط شدن نفرات، موجب جمع شدن کل نفرات میشود و هدف خوبی را برای دشمن که در دید او هستند تشکیل میدهد، چنین فرمانی داده نمیشود. بلکه با احضار نمایندگان، آنها سهمیه غذا، مهمات و سایر موارد را دریافت میکنند.
نثر
نثر همان چیزی است که بین مردم رایج است و از این نظر خواننده به تکلف نمیافتد. اما آنچه نثر را مشکلدار کرده است، یکدست نبودن آن به لحاظ رسمی و یا محاورهای بودن است. این ناهماهنگی چیزی است که هم در گفتگوها دیده میشود و هم در توصیفهای داستان.
در بخشی از توصیف داستان میخوانیم:
میدانم، همین بیرگیِ حسن است که توی خط، دسته را جلو میبره. گاهی گروهان هم دسته امامزاده حسن راجلو میاندازه چون میدونه چیزی جلودارش نیست. اما بیخیالی حسن گاهی مثل آب سردی است که آدم رامیشکنه... (صفحۀ 100)
در همان صفحه در گفتگویی میخوانیم:
حسن میگوید: جنگ، طبیعت همه را عوض میکند. من و تو میشیم سرباز، موش هم میشه مردارخوار.
میگویم: حیوان موذی را، راه نفوذش را میبندند. در ثانی، اگر عقل و ارادهای در کار نباشد مجازات و اعدام چه معنی دارد؟ ثالثاً، مصرف مهمات جنگی غیر از این است. (صفحۀ 104)
گفتگوها:
شیرینی کار در گفتگوهایی است که بر زبان داوود و عباس جاری میشود. برای نمونه در صفحۀ 96 میخوانیم:
عباس میگوید: تنها چارهاش دادگاه صحرایی است. حکم عادلانهاش هم این است که بدهیمش حسن هم یک گاز ازش بگیرد!
داوود گوشش را میچسباند به نوشتههای عربی روی تخته. میگوید: البته نظر موکل بنده این است که به جای دندان از لب استفاده شود؛ میگوید به جای گاز گرفتن لب بگیریم. رمانتیک هم هست!
موضوعات مرتبط: نقدها
نقد و نظر بازتاب تاملات نگارنده در حوزه ادبیات داستانی دفاع مقدس و مهم ترین مسائل ادبیات داستانی پس از انقلاب اسلامی است.