سخنرانی شاکری در خصوص داستان نویسی
همچنین به وضعیت فعلی ادبیات داستانی در کشورمان و در نهایت به راهکارهای خودمان میپردازم. آیا ما در حوزه داستان لزوماً باید داستان بنویسم، نقد کنیم، نظریه پردازی کنیم یا اهداف دیگری ار هم میشود پیگرفت؟
در ابتدا مایلم به مرز مشخص قرآن کریم در باب قصههای قرآنی بپردازم. در قرآن تقریباً 116 قصه بیانهای دیگر است. کاملترین قصهای که در قرآن بیان شده، قصه یوسف است. نکته مهمی که باید مورد توجه ما قرار گیرد، نگاه جدید دنیای کنونی به قصیه است در حال حاضر ابزارهای بسیار متنوعی برای قصهگویی وجود دارد و سرمایههای بسیار هنگفتی برای قصه گویی و ابزراهای روایی آن در کل دنیا صرف میشود. سیاستهای پنهانی که ابزارشان قصه است و در دنیا دارد رواج مییابد، چیست؟ باید متوجه این نکات باشیم. اما اولاً باید تکلیف خودمان را در مورد قصههای قرآنی روشن کنیم. خداوند در سوره حضرت یوسف میفرماید: «نحن نقص علیک احسن القصص». علما گفتهاند که در اینجا بیشتر شیوه داستانگویی منظور است. پس به شیوهها و روشهای روایی اذعان شده. باید به این نکته را کنیم که قرآن کتاب قصه و داستان نیست، قرآن کتاب انسانسازی است و از جهات مختلف منحصر به فرد است، یعنی وقتی که وارد مقوله علمی هم، زبان و بیان خودش را دارد. وقتی در مورد «برّ» صحبت میکند. در لیس البران تولوا وجوهکم قبل المشرق و المغرب و لکن البر من آمن بالله»، از «بارّ» سخن میگوید و به فرد اشاره میکند. بین کارکردها و روشهای قصه گویی قرآن با قصه نوین تفاوتهای وجود دارد. در دنیای کنونی، قصه دایره و گسترده ابزاری بسیار متنوعی دارد. اگر دقت بکنید، از فیلمهای سینمایی گرفته تا فیلمها و سریالهای تلویزیونی تا کارهای مستند، زندگینامهها، تاریخ، خاطره نویسی، رمان، داستان کوتاه، داستان مینی مال، تئاتر و حتی در اخبار، صدا و سیما، شیوهها و فرایندهایی از قصهگویی وجود دارد. قصهگویی در معنای عام و کلی خودش به این معناست که ما وقایع را طوری در کنار هم قرار بدهیم که مضمون پنهانی به مخاطب منتقل شود، اما وقتی لفظ قصه برای قرآن کار برده میشود، منظور قصه به معنای یک قالب ادبی نیست، بکله به عنوان شیوهای از روایت است. دو مفهوم برای قصه وجود دارد: مفهوم اول، قصه به عنوان یک قالب ادبی است. این همان چیزی است که در سنت روایی وادبی ما تحت عنوان حکایات، متلها، مثلها، قصههای قدیمی وجود داشته بعضاً ما از پدران، مادران خود میشنیدیم.
به صورت عینی و واضح، بعد از دوران مشروطه در عرصه سیاسی و فرهنگی ما تحولاتی ایجاد شد و عدهای هم برخی از آثار غربی را ترجمه و وارد ادبیات ما کردند که گونهای جدید از ادبیات بود و این روند همچنان وجود دارد. ادبیات جدید تفاوتهایی دارد؛ از جمله در تعریف آدمهای داستان تجدید نظر کرده است. در گذشته شخصیتهای قصه آدمهایی بودند که ما جزء جبهه خیر بودند یا جزء جبهه شر؛ یعنی به لحاظ شخصیتی یا سیاه هستند و یا سفید، آدمهای خاکستری نیستند. داستان مدرن که زاییده تمدن مدرن غرب بود، آدمهایی را وارد قصه کرد که خاکستری بودند؛ آدمهایی شاک و مردد که به تعبیر خودشان چنین آدمهایی در کنار ما وجود دارند. داستان مدرن حتی اگر به حوزه اولیاء و انبیاء الهی هم وارد شد سعی کرد از آنها شخصیتهای خاکستری خلق کند؛ بعضی شخصیتهایی که اشتباه میکنند و در شک و تردید به سر میبرند.
بنا بر این یک نکته در داستان مدرن آن است که در آدمها تجدید نظر کرد و آدمها را از قلههای معارفی پایین آورد و آنها را خاکی کرد و در حقیقت دستمایهای برای داستان فراهم آورد.
البته در تکنیک داستان هم تغییراتی ایجاد شد. به عنوان مثال نثر، نثر عامیانه شد و پرداخت به زندگی جاری آدمها امری ملموس گردید. اگر در قصههای کهن با یک پادشاه مواجه بودید و به یک تیپ و نوع و طبقه خاصی از جامعه میپرداختید، الآن در سریالها و در داستانها شخصیتهایی انتخاب میشوند که افرادی معمولی و عادی و این جهانی هستند. پس باید دقت کنید که در داستان نویسی جدید تغییراتی در شکل سنتی داستان نویسی ایجاد شدو گسترهای وسیع پیدا کرد.
یک نکته دیگری که باید مشخص کنم، این است که موضوع بحث ما لزوماً رماننویسی نیست. رمان یکی از اشکال قصهگویی است؛ داستانی طولانی است که بیشتر از پنجاه هزار کلمه دارد. موضوع ما فقط داستان کوتاه هم نیست که در شکل نوین حجم آن تا پنج هزار کلمه دارد. موضوع بحث ما مقولهای است فراتر و عامتر از رمان، داستان، قصهگویی، روایت و داستان گویی، داستان گویی مفهومی است که روح بسیاری از قالبهای روایی با آن دارند روایت میکنند. سینما، تئاتر،سریال و فیلمهای کوتاه، همه قصهگو هستند، حتی از سادهترین شکلهای گزارش و روایت که گزارشهای ورزشی و خبری تلویزیونی و فیلمهای مستند است، ترفندهایی از داستان نویسی ار میبینید. اگر دقت کرده باشید، برخی از گزارشگرانی به عنوان مثال در ورزش فوتبال سابقه افراد را در کنار بازیشان هم بیان میکنند و اینکه چند بچه دارد، با کجا قرارداد بسته و چه اتفاقاتی برایش افتاده. اینها ارتباطی با زمین بازی نداردند. این گونه شخصیتپردازی، نوعی ترفند داستانی است مخاطب را همه به بازی گره بزند و هم به آن شخصیت؛ یعنی شخصیت به نحوی طراحی میشود که همزاد پنداری و علاقه مخاطب را جلب کند. بنابر این ما در دورانی زندگی میکنیم که چه بخواهیم و چه نخواهیم، داستان در زندگی ما و مخاطبان ما بسیار مؤثر است. من در اینجا باز هم پافشاری میکنم که هیچ اصرار واجبار وحتی ضرورتی وجود ندارد که همه ما داستاننویس بشویم، اگر سیاست برگزارکنندگان چنین جلساتی به این معناست که داستاننویس بشویم، این درست نیست. داستاننویسی امری پر زحمت، زمانبر و طولانی است. داستاننویس شدن با یک ـ دوترم و یکی ـ دو سال در ست اتفاق نمیافتد. داستاننویسی در طول سالیان سال با کسب تجربه و مهارتهای ویژه حاصل میشود؛ ضمن اینکه شاید بسیاری از ماها عملاً حاضر نباشیم که اوقات تحصیل و تدریس و تحقیق خودمان را رها کنیم و به دنبال رمانخوانی و داستان نویسی برویم.
به نظر بنده حداقل استفاده این جلسه این است که متوجه شویم ما در کار با افرادی مواجه هستیم که مخاطب داستان هستند و خیلی بیشتر از ما از داستان تأثیر میپذیرند. ما ممکن است روزانه نیم ساعت را به تماشای تلویزیون اختصاص دهیم، ولی مردم این طور نیستند. عموم خانمهای خانهدار دائماً پای تلویزیون هستند. نمونهاش ماه مبارک رمضان است طبق آمارها، برخی از این سریالها پنجاه ـ شصت میلیون نفر مخاطب دارند و این سریالها قالب قصهگویی دارند. اگر نخواهیم داستاننویس یا منتقد ادبی بشویم، دست کم باید بدانیم که مخاطبمان از کدام مجاری تأثیر میپذیرد و آن جریان چگونه بر روح تأثیر میگذارد.
بر همه ما لازم است که فراتر از یک مخاطب عام، به موضوع هنر و ادبیات نگاه کنیم. به مقام معظم رهبری یک رمان پانصد صفحهای داده شده بود و یک هفته بعد فرموده بودند که این رمان را خواندم و موارد انتقادیاش را هم مطرح کرده بودند. برای چنین شخصیتی که هم شأن علمی و هم شأن سیاسی بالایی دارد، رمان خوانی صرفاً برای تفریح و وقتگذرانی نیست. هدف ایشان به نوعی شناختن فضای فرهنگی جامعه است. بنابر این همه ما ناگزیر هستیم که فهم خود را از داستان به معنای کلی از فهم عامه مردم بیشتر کنیم؛ یعنی اگر فیلمی را میبینیم، نباید به عنوان مخاطب عام به آن نگاه بکنیم. تفاوت مخاطب عام با مخاطب خاص این است که مخاطب عام در فیلم سینمایی، رمان یا سریال درگیر قصه میشود. کار قصه این است که داستان بر مبنای آن طراحی میشود و مهمترین کارکرد قصه که تفریح است، اساس آن ساخته میشود. چه چیزی در قصه موجب تفریح مخاطب میشود؟ مخاطب عام ممکن است اگر پزشک یا مهندس باشد تا یک خانم خانهدار و یک کودک که کارتن میبیند. انگیزه ابتدایی اینها در دیدن داستان، این است که ببینند بعداً چه خواهد شد. به عنوان مثال، قصه حضرت یوسف از زمانی برای ما جذاب میشود که حضرت یوسف میگوید من خوابی دیدهام. خواب او خواب عجیب و غریبی است آینده غریبی را پیشبینی میکند. این سؤال در ذهن ما ایجاد میشود که این خواب چیست؟ بعدها چه اتفاقی برای حضرت یوسف میافتد؟ ماجرا ادامه پیدا میکند و بحث برادرها افتادن یوسف پیامبر در چاه پیش میآید. همه اینها تعلیق و گره را افزایش میدهد. بعد از اینکه او به چا میافتد، گرفتار زنی وسوسهگر میشود. حالا برخورد پیامبر خدا با او چگونه خواهد بود. آیا به زندان میافتد؟ اعدامش میکنند؟ تا اینکه در نهایت به مقامی میرسد و داستان تمام میشود.
کارکرد اصلی و ابتدایی و البته سطحی یک داستان، قصهگویی است. قصه گویی یعنی جذب مخاطب با ایجاد تعلیق و گره. گره یعنی چیزی که ما میخواهیم از آن سر در بیاوریم و بدانیم که بعداً چه میشود و در نهایت، با غافلگیری انجام میپذیرد. گره در ما سؤال و معما ایجاد میکند. این کارکرد ابتدایی و عامی است که قصه انجام میدهد و البته نازلترین آن است. برای فهم بهتر، خطابه را با مقاله و داستان مقایسه میکنیم. در مقاله یک سخن علمی را به صورت مستقیم بیان میکنیم، امام در داستان آن را میپیچیانید و به طور مستقیم آن را بیان نمیکنیم. یا یکی از برتریهای وعظ نسبت به داستان، این است که شخص به صورت اختیاری در مجلس وعظ مینشیند تا چیزی را یاد بگیرد و خودش را از لحاظ نظری آماده پذیرش کرده، اما نقدی که بر داستان میکنند، این است که اگر کسی پیچ تلویزیون را باز میکند، به معنای آماده شدن برای اخلاق و آموزش نیست. بیننده یک سریال خودش را در این مقام نمیبیند که کسی او را وعظ و نصیحت کند. از این جهت وعظ بر داستان برتری دارد. اما نکتهای در آن وجود دارد و آن اینکه داستان گویی به دلیل آموزش پنهانش، تأثیر عمیقتر و غیر محسوستری دارد. انسان وقتی فیلمی را میبیند، در حقیقت غرض این فرد در ابتدا پذیرفتن مطلب علمی واخلاقی نیست، بلکه غرض اصلیاش انجام تفریح است و برایش محسوس نیست که این مضمون چگونه به او منتقل میشود. بدون اینکه بداند این مضامین به او منتقل میشود. این همان آموزش پنهان در روایتهای داستانی است که نکتهای بسیار مهم است. مطلب دیگری که دانستن آن برای ما ضروری است، چه بخواهیم داستاننویس بشویم یا نشویم، این است که بدانیم داستان چگونه محتوای خود را به مخاطب منتقل میکند. پس باید به یک مخاطب حرفهای در عرصه داستان تبدیل بشویم.
من مخاطب حرفهای را به کسی اطلاق میکنم که به زبان هنر آشناست و میتواند مفاهیم پنهان آن را کشف بکند. متأسفانه الآن در گوشه و کنار کشور بسیار رایج شده است که فیلمهایی را دوبله میکنند و برخی از آنها را تلویزیون دوبله میکند و برخی موارد ظاهری را سانسور میکنند، ولی مضامین پنهان آنها با سانسورهای ظاهری رفع نمیشود. نکتهای که یک مبلغ باید با آن آشنا باشد، این است که با ابزارهای تبلیغی به عنوان یک مخاطب خاص برخورد بکند؛ یعنی بتواند این ابزارها و روشهای القای پیام آنها را بشناسد و مفاهیم پنهانی را که تاخواسته روی فرد مخاطب تأثیر میگذارد، شناسایی کند.
پس ما باید به این ضرورت برسیم که جامعه کنونی جامعهای است متأثر از داستان، به همان توضیحی که دادیم. حالا که مخاطب از این ابزار متأثراست، ما به عنوان یک مبلّغ باید آن را بشناسیم و تا این ابزار و شیوه بیانش را نشناسیم، میزان تأثیرش را بر مخاطب خودمان هم نمیشناسیم. در جنگ فرهنگی که صفبندی شده، ابزارهای ما محدود است و ما ویژگیهای هالیوود را نداریم. اگر حوزه ما علاقهمند به فیلمسازی نیست و اگر نمیخواهیم فیلم بسازیم، دست کم در تبلیغ و شیوههای تبلیغ سنتی که کارآمدی هم دارد، باید مخاطب خودمان را بشناسیم. ما در میدان جنگ تاکتیک خود را با شناسایی امکانات دشمن مشخص میکنیم. اگر بدانیم، او تانک دارد، یک شیوه را پیش میگیریم و اگر سلاح او چیز دیگری باشد، کار دیگری میکنیم.
پس برای تبدیل مخاطب عام به مخاطب خاص، دو راه وجود دارد: یکی دیدن فیلم و خواندن داستان دوم آشنایی با مبادی بیانی اولیۀ این قالبها، منتها نمیتوانیم همه وقت خود را به تماشای تلویزیون و خواندن داستان و رمان بگذاریم، ولی میتوانیم برخی از این آثار بسیار تأثیرگذار و پرمخاطب را انتخاب کنیم تا با فضای فکری و فرهنگی داخلی و خارجی آشنا شویم. بنابر این به یک مسیر مطالعاتی نیاز داریم. در کشور ما در سال گذشته 56 هزار عنوان کتاب منتشر شده که حتی خواندن این عناوین فرصت زیادی میگیرد، ولی قرار نیست که این کار را ما انجام دهیم. مراکزی مثل دفتر تبلیغات هستند که باید فهرستی از مهمترین آثار تأثیرگذار داخلی و خارجی را تهیه کنند. برخی از کتابها 120 بار(240 هزار نسخه) تجدید چاپ شده که رقم بالایی است. هر نسخۀ کتاب را حداقل چهار نفر میخوانند که بالغ بر یک میلیون نفر میشود. باید بدانیم در فضایی زندگی میکنیم که برخی از کتابها به چاپ صد و بیستم میرسند. جشنوارهای هست به نام گام اول، که اشارد آن را برگزار میکند. و به اولین کتابهای نویسندهها و شعرا جایزه میدهند. در سال گذشته هزار عنوان کتاب که اولین کتاب شعر شاعر بودهاند، منتشر شدهاند یعنی در سال گذشته هزار شاعر به ادبیات کشور ما معرفی شدهاند. معنایش آن است کسانی که سابقه نداشتهاند، حالا دارای سابقه و رزومه و صاحب کتاب شدهاند. این به چه معناست؟ به این معناست که بنده و شما هر روز سه شاعر به طور متوسط متولد شده است در داستان نویسی نیز روزانه تقریباً یک نویسنده به کشورمان معرفی میشود. ما باید بدانیم که در عرصه نشر برخی از انتشاراتیها در کشور چه غوغایی به پا میکنند. یک جبهه فرهنگی تشکیل دادهاند و دائم سرباز میآورند. برای آنها اصلاً محتوا مهم نیست. عیبی ندارد که در این جمع اسم برخی از این ناشران را بیاوریم؛ مانند نشر چشمه، نشر افراز، نشر ققنوس، نشر مروارید و نشر مرکز که سابقه آنها مشخص است. اینها در جبهههای فرهنگی مقابل ما قرار دارند که به شدت روی نخبهها کار میکنند. کار جشنواره کتاب سال در جمهوری اسلامی ایران گزینش آثار است. خانمی 22 ساله، پنج رمان نوشته است. او چقدر تجربه دارد و تا چه اندازه با معارف آشناست. یقین بدانید که چنین آشنایی وجود ندارد. برخی از این کتابها در اینترنت پیشفروش میشود. جبهه فرهنگی جبهه بسیار مؤثری است. بیشتر دخترهای دبیرستانی کتاب-های فهیمه رحیمی را خواندهاند و کمتر دختری است که این شخصیت را نشناسد. این خانم از نویسندگان ادبیات زرد و عامهپسند است که به مضامین سطخی عشق میپردازد و عملاً با معارف و این مباحث بیگانه است. خودش با تعبیر تقریباً اغراق آمیز میگوید که با وانتبار نامههای مخاطبان قصههای مرا میآورند. البته ممکن است یک منبری، ده نفر مخاطب داشته باشد که به اندازه همه اینها ارزش داشته باشند، ولی کمیت نیز مهم است. ایران هفتاد میلیون جمعیت دارد که این ابزارها تأثیرگذارند باید دوستان سیستمی را ترتیب بدهند که بتوانند در کنار داستان، تحلیلها را ارائه بدهند. باید بدانید که در اسکار و نوبل ادبی چه اتفاقی دارد میافتد، جایزهها را به چه کسانی میدهند، پائولو کوئیلی کیست و چطور مینویسد، عرفان سرخپوستی چیست، چه نقشهای این کار را انجام میدهد. اینها نکاتی است که باید به آن اشرف داشته باشیم و یکی از مقدمات آن همین تهیه فهرستی از این آثار است که مراکزی چون دفتر تبلیغات چنین وظیفهای دارند. باید نقد و تحلیل مناسب ارائه بشود تا با فضای فرهنگی آشنا شویم. آقای پناهیان بین خطابه و رمان و سینما مقایسهای کرده بود. طبق ادلهای گفته بود که مزعیت وعظ و خطاب انتخابی بودن شرکت کننده است، شرکتکننده با آگاهی میآید، اما در داستان بدون آگاهی است؛ در حالی که بدون آگاهی آمدن مخاطب، وجه امتیاز داستان است؛ چون مضمون به صورت ناخودگاه به او القا میشود.
نکته دیگر در تبلیغ چهره به چهره که مطرح آن کردهاند، آن است که تأثیر در نفس بسیار مهم و انکار ناپذیر است، اما داستان این است که نویسنده را نمیبیند، بلکه اثر را میبینید و با خود اثر قضاوت میکنید که چه میخواهد بگوید. گاهی شما تأثیر را از مخاطب میگیرید؛ مثلاً میگویید چون فلان خطیب به شهرت رسیده و خوب صحبت میکند، پای صحبتهای او میروم. در اینجا خود سخنران مؤثرتر از حرفهایش است. در داستان، تقریباً برعکس است. در داستان ابتدا اثر، بعد مخاطب و بعد گوینده دیده میشود.
نکته دیگر، سطوح تأثیر گذاری داستان است. باید دوستان در عرصه داستان بر این موضوع اشراف داشته باشند. داستان باطن مراحلی تأثیر میگذارد. این مراحلی در شیوههای سنتی تر تبلیغ کمتر دیده میشود. این مراحل حالت رتبی نسبت به همدیگر دارند. تأثیرگذاری یعنی مضمون داستان و مضمون یعنی همان درون مایه و پیام داستان. برای ما چیزی که مهم است، پیام است. البته ممکن است بعضی در عرصه هنر شعارشان هنر برای هنر باشد و این است که برایمان مضمون و پیام اصلاً هیچ اهمیتی ندارد و برای آن چندان هزینه نمیکنیم، ولی آنچه مه است، این است که بعد از خواندن رمان و دیدن فیلم، پیام است که در مخاطب میماند. البته گاهی اوقات این پیام شکل گزاره مستقیم دارد، گاهی به مراتب حسی و لایههای ناخودآگاه فرد وارد میشود که هم تأثیرش عمیقتر است، هم موجب واکنش و تقابل مخاطب نمیشود و هم اثر آن ماندگارتر است. گزارههای مستقیم مثالی میزنم: در سریال مختارنامه، در قسمتی از فیلم، دیدید که امام حسن علیه السلام مظلوم واقع شده و مردم به سرور روی خود میزنند و گریه میکنند. این مضمون است. فیلم ما القاء میکند که بر امام حسن علیه السلام ظلمی وارد شده و خنجری زهرآلود پای ایشان را زخمی کرده. این یک گزاره مستقیم است. گزاره مستقیم در داستان هم وجود دارد، ولی داستان حرف اصلی خود را با گزاره مستقیم است. گزاره مستقیم در داستان هم وجود دارد، ولی داستان حرف اصلی خود را با گزاره مستقیم نمیگوید داستان هرچه قدر مستقیم پیام دهد، تأثیرش کمتر است. در ادبیات و سینما مستقیمگویی را ادبیات شعاری مینامند. یکی از دغدغههایی که بعد از پیروزی انقلاب برای ما حائز اهمیت است، انتقال پیام این انقلاب است حضرت امام خمینی(ره) حرکتی را آغاز کرد که حرف جهانی داشت. ما فقط به جنبه سیاسی پرداختیم، ولی حرف ما تنها تغییر در شکل حکومت نبود.امام خمینی در جنبههای مختلف وجودی و نیازهای انسانی حرف برای تغییر داشت. این تغییر، ابزار میخواست که یکی از ابزارهایش ادبیات است. حکومت طاغوت سی و اندی سال پیش تغییر پیدا کرد، ولی متأسفانه حرفی که در حوزه هنر و بهخصوص حوزههای نظری هنر در سینما و ادبیات گفته میشود، تغییر نکرده است. ما توانایی و انگیزه و تلاش لازم را برای این تغییر نداشتیم. نتیجه این مستقیم گویی آن است که مثلاً مخاطبان فیلمهای دفاع مقدس، از دیدن این فیلمها وازده شدهاند و گمان میکنند که تلویزیون فیلمهای آرشیوی خود را نشان میدهد. مخاطب عام و ممکن است از این فیلم خوشش نیاید. یکی از دلایل آن همین مستقیمگویی حرفهاست. چرا سینمای هالیوود میتواند نفوذ بکند؟ چون حرفهایش را مستقیم نمیگوید. بچههای ما کارتون شیرشاه را میبینند، ولی نمیدانند که این کارتون در لایههای پنهانش حرفهای صهیونیستی میزند، اما این حرف را به صورت ظاهر بیان نمیکند، پنهانی است. پس یکی از موانع بر سر راه و ادبیات متعهد، شعاری گویی است. البته هر کاری شعاریتر باشد، فهم مضمونش راحتتر است، ولی تأثیر مضمونش هم ضعیفتر است. یک تفاوت وعظ با اثر هنری روایی این است که در وعظ معمولاً پیام به صورت روشن و آشکار تبیین میشود و در نهایت، مثالهایی هم میزنیم. در بحثهای اخلاقی و اعتقادی، اصلاً تبیین وتعریف موضوع موضوعیت دارد، ولی در داستان اینطور نیست و هیچگاه موضوع که در حقیقت مضمون مورد نظر باشد، به نحو آشکاری گفته نمیشود. یک سطح القای پیام، ظاهری است؛ یعنی این مضامین به صورت آشکار بیان میشوند. سطح دیگر خلق قهرمان است. همه جوامع به قهرمان نیاز دارند. امروزه غربیها اسطورهسازی میکنند. در فیلم سیصد، درباره یک قهرمان است که دنیای غرب ساخته و در مقابل پادشاه ایرانی میایستد و او را شکست میدهد. فیلمهای غربی انباشته از قهرمانهای ساختگی است؛ چون به این نکته اذعان و اعتراف دارند که بشر الگو میخواهد، قهرمان میخواهد، کسی را میخواهد که به دنبالش بیفتد. و برای آیندهاش تئوری و امید بدهد، کسی را میخواهد که مشکلات آینده را در نظرش ساده کند و بتواند به سادگی آن را حل کند. بنابر این خود خلق شخصیت قهرمان در تأثیرگذاری بسیار مهم است برخی از فیلمها و داستانها هستند که نه لزوماً با عمل شخصیت نه با گفتن مستقیم، بلکه با خلق قهرمان شما را حرکت میدهند. باز هم باید به مخاطب عام مراجعه بکنیم و ببینیم که چقدر از این قهرمانها و سوپرمنهای غرب، مورد اقبال واقع شده، چه به نحو ظاهری و چه در رفتار و حرکت. این قهرمانها در ژانرهای مختلف وجود دارند؛ مثل ژانر طنز. در سریال طنز تلویزیون، آنچه مخاطب بهخصوص قشر جوان برداشت میکند، عادتهای رفتاری یک انسان است. این قهرمان در حوزه طنز عملاً رفتار خود را به فرد منتقل میکند. هرچه جلوتر میرویم مضمون روشهای پنهانتری برای بیان پیدا میکند. نکته دیگر عمل ظاهری است. ممکن است کسی هیچ حرفی از اعتقادات نزند، ولی کاری دیندارانه انجام بدهد منظور از کار صورت ظاهری است. این هم یک بخش ظاهری و کم اهمیت است؛ مثل اینکه ما برخی از مناسک دینی را در فیلم نشان بدهیم. معمولاً در میان فیلمسازان ما این نکته عادت شده که در بیان مضمون، تلاش میکنند که به گونهای به ظواهر دین اذعان داشته باشند و آن را نشان بدهند؛ مثلاً نشان میدهد که بازیگر حج میرود، نماز میخواند، اذان گفتن را نشان میدهد. این مناسک دینی، امور ظاهری دینی هستند؛ یعنی قابل دیدن هستند. مرحله عمیقتری هم وجود دارد که هنر روایت، کار میکند. گاهی شخصیت قصه شخصیتی است که هیچ ظاهر دینی هم ندارد شما هیچ نمازی از او را نشان ندهید یا حرف دیندارانهای نزند، ولی طرح مسئله به گونهای شکل میگیرد که این شخص در مواجهه با مسئله، تجاربی میاندوزد که به لحاظ فکری و ظاهری او را به درک دیندارانهای میرساند و برخی از جهات حیوانیاش را تغییر میدهد و تجربیات انسانی والهی در اختیارش قرار میدهد که این جنبه عمیقتری است. از این عمیقتر که مرحله پنجم است، فرم است. فرم یعنی ساختار و شکل. داستان، یک شخصیت، یک ماجرا و یک مضمون دارد. اینها را در ظرف میریزند. ظرفهای و فرمهای بیانی، در قالبهای سینمایی و داستان بسیار متعددند. این جزء پنهانیترین لایههای مضمون است. گرایشی به نام فرمالیسم در ادبیات داستانی ما وجود دارد که زنده و تأثیر گذار و بسیار مقتدر است. فرمالیسمها کسانی هستند که شکلگرا و فرمگرا هستند، به دنبال ساختارند. سرمنشأ آنها آقای هوشنگ گلشیری است.او کسی است که همین الآن هم جشنوارهای به صورت رسمی در کشور به نام او برگزار میشود. حرف او این است که هنرمند هیچ وظیفهای جز ساختن یک فرم نو ندارد. معنای این سخن این است که همه مضامین و درونمایهها، عبث است، هوشنگ گلشیری کسی است که داستانهایش جز سکس، شراب، سیگار و زن چیز دیگری پیدا نمیکنید. او شاگردان متعددی دارد حتی در ده کورهها و شهرستانها هم شاگردهای او کار میکنند. به هرحال، سطوح القای مضمون هم در داستان متفاوت است. حالا مثلاً بنده که درس طلبگی خواندهام، در این حوزه چه کار میتوانم بکنم. این حوزه، تخصصی است. تخصصی به این معنا نیست که ما نمیتوانیم وارد بشویم. سخن اشتباهی داستان نویسها که عموماً غربیاند، به هنرجوها القا میکنند و میگویند که هنر امری اکتسابی نیست، امری ذاتی است که در خود فرد به صورت فطری وجود دارد، یعنی اگر انسان ذاتاً داستان نویس نباشد، آموزش تأثیری در او ندارد. امام این سخن اشتباه است. داستان نویسی امری نیست که قابل اکتساب نباشد. همه ما استعدادش را داریم و میتوانیم به جایی برسیم. سؤال من این است که ما به عنوان طلبه طور و تا چه حد و تا چه مرتبه میتوانیم به این حوزه وارد شویم و آیا اساساً میتوانیم تأثیری در این حوزه بگذاریم؟ طلاب جزء طبقهای هستند که در حقیقت نوشندگان معارف هستند. آنان به دلیل تحصیل و برخورداری از دقایق علمی، تجربه علمی و تجربه شهودی با معارفشان، به سرچشمهها متصلاند. البته راه برای افراد دیگر بسته نیست، ولی بالاخره درک مفاهیم دقیق قرآن کار هرکسی نیست. آیت الله جوادی آملی سوره حمد را در 38 جلسه تفسیر میکند، اما افراد عادی بسمالله را نمیفهمند و فرق کلمات را تشخیص نمیدهند، حتی اشاره و اذعانی به این معارف عمیق ندارند. بنابر این سرچشمهها دست طلاب است؛ کسانی که در این زمینه زحمت میکشند و در این معارف تدقیق، تحقیق و تعمیق دارند. خوب، با همه این مقدماتی که بیان شده ما باید بر این جریان تأثیر بگذاریم؟ قطعاً باید تأثیر بگذاریم. داستان با این تأثیر عمیقی که دارد، حداقل باید به وسیله ما هدایت شود. سالیان سال است، حدود سی سال است که متولیان امر هنر روایت، به این موضوع فکر میکنند که حوزه و معارف دینی چگونه باید وارد میدان بشود. یکی از سطحیترین پاسخها این است که بگوییم حوزویان فیلمساز میکنند. من به این اعتقاد ندارم، بلکه نتیجههای خیلی وحشتناکی هم در این باره دیدهایم. کسانی بودهاند که از حوزه جدا شدهاند و به حوزه داستان نویس وارد شدهاند، نه در علوم حوزوی توانستهاند پیشرفت کنند و البته استثنائاتی وجود دارد، و درس و بحث را کنار گذاشته و شبانه روز رمان خواندهاند. و در نهایت، رمان نویسهای خوبی نشدهاند. یکی از همین افراد که الآن دکترای فلسفه و درس خارج حوزه میخواند، در مصاحبه رسماً اعلام کرده که آرزوی من این است که یک داستان اروتیک(سکسی) بنویسیم و عدهای را دور خود جمع کرده است. اینگونه افراد یکی دو تا نیستند و افراد دیگری هم هستند. به هر حال، نمیخواهیم بگوییم که ورود حوزویان به عالم داستان آنها را خراب میکند، ولی گاهی لباس روحانیت را کنار میگذارند و آستین کوتاه میپوشند این یک تغییر در ذی طلبگی است و این، رشد تلقی نمیشود و در حقیقت این سقوط است.
ضرورت چندانی ندارد که داستان نویس بشویم؛ چون اولاً، ما باید خیلی زیرکانهتر به هر حال، پنهانیتر از این عمل بکنیم. حضرت امام خمینی کلاس آموزش نظامی برای جوانان نگذاشت، اما او اندیشه و فکری داشت و با بیان مناسبی، اندیشه خود را منتقل کرد و هزاران نفر تحت تأثیر او واقع شدند و جنگیدند و هزاران نفر سرباز معنوی ایشان شدند. مهمترین کار این است که مجرایی پیدا کنیم که بتوانیم روی فیلمسازها و داستاننویسها تأثیر بگذاریم. نیازی نیست که ما ابزار را یاد بگیریم. باید کاری کرد که آنها با ابزار خودشان، با فکر ما تولید کنند. اگر بنده و شما سینماگر بشویم، در طول سال چند فیلم سینمایی میتوانیم تولید بکنیم؟ ولی اگر چند سینماگر تحت نفوذ فکری و معنوی ما قرار بگیرند، میتوانند در سال پنج فیلم تولید کنند و اگر تعدادشان افزایش بشود، در سال صد فیلم تولید میشود که سرمنشأش همین چند روحانی هستند که با آنها ارتباط دارند، منتها این کار راه و روش خود را دارد. در جلسات وعظ مخاطبهای عام و خاص وجود دارد که این جلسات هم در جای خود خوب و ضروری است و ممکن است برخی از هنرمندان باشند، ولی سؤال من این است که چرا وقتی برخی از افرادی که فیلمساز و داستان نویس متعهدند و در این جلسات وعظ هم مینشینند، جلسه وعظ در داستانشان تأثیر نمیگذارد.
این نشان دهنده این نیست که اینها افراد کم هوش و کم توجهی هستند یا افراد مغرضی نیستند، نشان دهنده این است که ما هنوز به زبان و گفتمانی که بتواند اندیشههای ما را به آنها نزدیک و القا کند و به آنها ایدههای داستانی بدهد، نزدیک نشدهایم و به این اصطلاح زبان مشترکی با اهل هنر پیدا نکردهایم. این زبان مشترک منجر میشود به اینکه افق جدیدی برای هنرمند باز میشود، افق جدیدی در خلق شخصیت، در نگاهش به انسان، در نگاهش به فنون روایی و تصویری و در ایدههای خوب. بنابر این به این زبان جدید نیازمند هستیم.
این زبان جدید چطور ایجاد میشود؟ زبان جدید در چند مرحله میتواند کمک بکند. در اینجا باید تا حدودی لازمه کار خواندن داستان است. ما وقتی داستان را بخوانیم، میدانیم که داستان به چه نکاتی تأکید دارد. افراد متعهد هم وجود دارند، ولی فهمشان از دینداری و مسائل اخلاقی و دینی مانند سرقت و قتل، فهمی سطحی است. در عموم سریالهای ما شخصیت بد دزد است. مفهوم دزدی هم در نزد این دوستان این است که اگر کسی از دیوار کسی بالا برود، دزدی است؛ در حالی که ما دزدی فکر هم داریم. کسی به این نکته توجه نمیکند. یا معنای قتل این است که کسی جان کسی را با یک چاقو بگیرد، ولی ما قتل معنوی هم داریم. خداوند
میفرماید: « وَ مَنْ يُطِعِ اللَّهَ وَ الرَّسُولَ فَأُولئِكَ مَعَ الَّذينَ أَنْعَمَ اللَّهُ عَلَيْهِمْ مِنَ النَّبِيِّينَ وَ الصِّدِّيقينَ وَ الشُّهَداءِ وَ الصَّالِحينَ وَ حَسُنَ أُولئِكَ رَفيقا» (نساء 69) یا میفرماید: «يا أَيُّهَا الَّذينَ آمَنُوا اسْتَجيبُوا لِلَّهِ وَ لِلرَّسُولِ إِذا دَعاكُمْ لِما يُحْييكُم» (انفال 24 ).
سریال چقدر به حیات معنوی میانجامد؟ هر چه هست، حفظ حیات ظاهری است. پلیس به دنبال دزد جانی است؛ در حالی که اسلام و معارف ما نیامده که صرفاً محافظ وجود مادی باشد. معارف ما بسیار غنی است و اهمیت نهجالبلاغه را میدانیم. ایدههای خوب در تاریخ وجود دارد، اما اینها نیازمند بازخوانی هنری است؛ یعنی افرادی را میخواهد که داستان خوان باشند و تا حدودی اهل دیدن فیلم باشند، بدانند که داستانها وفیلمها موضوعاتشان را چگونه انتخاب میکنند. حداقل کاری که ما میتوانیم برای اینها انجام بدهیم، این است که به عنوان یک مشاور خوب، ایدههای خوبی را از معارف خودمان به نحو درستی به هنرمند بدهیم؛ ایدههایی که بتوانند هنر روایی ما را در عرصه داستان و سینما تغییر دهد.
ما، تصویری از عرصه ادبی کشور هم ارائه میدهیم. به نظر من دانستن وضع حوزه ادبیات، تبدیل به یک ضرورت شده است؛ چون اگر ندانیم در حوزه ادبیات چه اتفاقاتی میافتد و چه تأثیرات مخربی در عرصه ادبی در کشور هست، اقدام مناسبی نمیکنیم. الآن انتشارات سوره دو کتاب پرفروش چاپ کرده و دفتر ادبیات مقاومت هم چنین کاری کرده. یکی کتاب دا است و دیگری کتاب بابانظر. هر دو کتاب به مقوله دفاع مقدس پرداختهاند. علت آنکه جنگ را «دفاع مقدس» مینامیم، به خاطر ظاهر آن نیست، بلکه اهمیت آن است که آن«مقدس» ساخته اما حتی در متعهدترین کارها ما فقدان دیدگاه معارفی را احساس میکنیم. به عنوان مثال کتاب بابانظر، شخصیت معنوی بابانظر بیشتر در وجود خارجی متمرکز شده. یکی از نکات جالب شخصیت بابانظر آن است که او برای جلوگیری از گرسنگی خودش، تخم مرغ پختهای را درسته قورت میدهد تا دیرتر گرسنه بشود. آیا واقعاً ماهیت جنگ ما در این نکته نهفته است یا ماهیت. معنوی دفاع مقدس ماست؟ در خاطره نویسی دفاع مقدس، انگیزه الهی است و به افراد خوبی هم میپردازند. نه انگیزه مشکل دارد و نه موضوع. مشکل شناخت سطحی تدوینگر است که بلد نبوده انگیزه بابانظر را به تصویر بکشد. نیت مهم است که در آن دنیا به صورت سگ و گاو متجلی میشود. نیت بابانظر به او جنبه الهی میدهد، ولی چون متوجه این نیستند، عملاً وارد این حوزه نشدهاند.
حدود صد سال قبل، ادبیاتی به عنوان داستان نو وارد شد. ادبیات روشنفکری شقوقی دارد. برخی از آنها لیبرال و فرمالیسم هستند، برخی تداعیگر ادبیات بلوک چپ هستند که البته الآن بحث ادبیات تودهایها و کمونیستها تا حدودی کمرنگ شده است. مضامین اینها چیست؟ یک بحث، فرمگرایی است که در این زمینه، افرادی مثل گلشیری، شهریار معدنیپور عباس معروفی سرآمد هستند. نفر دوم و سوم فرار کردهاند و معروفی در آلمان زندگی میکند و معدنیپور هم در آمریکاست. جالب است که اینها هنوز با بدنه جاری و ساری ادبیات ما ارتباط دارند.
نکته دیگر بحث یأس است که در ادبیات دیده میشود و هنوز هم هست. متأسفانه آثاری وجود دارند، یأس و ناامیدی ایجاد میکنند. جوانانی که در جمهوری اسلامی رشد کردهاند و 25 سال بیشتر ندارند، همه چیز را تیره و یأسآور میبینند. یأس انگاری و سیاه نمایی از زندگی بارز است. استاد آنها کسانی مثل صادق چوبک و صادق هدایت هستند. در بوفکور، سک ولگرد، حاجی آقا، مروارید چه چیزی القا میشود. صادق هدایت رویهاش این است که شخصیتهای دینی را انتخاب میکند و آنها را آدمهای ابلهی نشان میدهد و تحویل ما میدهد. در کتاب داش آکل که بعدها فیلمش هم ساخته شد، تعبیر او از روحانیت، «کلم به سر» است. ضدیت و عناد هدایت با دین و مفاهیم دینی،انکار ناپذیراست. در جمهوری اسلامی جشنوارهای برگزار میشود که نامش صادق هدایت است. جشنواره داستان هدایت. این جشنواره به چه کسانی جایزه میدهد؟ به فکر هدایت جایزه میدهد. نام مهم نیست، مهم این فکر است که هدایت مبلغ آن بود و الان هم دارد تسری پیدا میکند و جایزه میگیرد.
نکته دیگر عشقهای مادی قرائتهای مادی و سطحی از عشق است که غیر از تن و هواهای نفسانی چیز دیگر نمیخواهد. این موضوع نیز فراوان در داستانهای عامه پسند دیده میشود که متأسفانه در کشور ما دامنه بسیار گستردهای پیدا کرده. الآن طبقهای در ادبیات متولد شدهاند که اغلبشان خانمها هستند و اینگونه کتابها را مینویسند. خانمی توانسته مثلاً یک رمان هفتصد صفحهای بنویسد که این کتاب به چاپ دهم رسیده است. خوانندگان این کتاب در طول یک هفته همه این کتاب را میخواند. این نشان دهنده نفوذ این جریان کم اهمیت است.
بحث دیگر، اباحیگری است که در داستانهای ما دیده میشود. بنده در جشنواره کتاب سال، جشنواره جلالد آلاحمد، جشنواره غنیپور، جشنواره قلم زرین، جشنواره گام اول و کتاب اول داوری کردهام و اطلاع دارم که چه وضعیتی وجود دارد. اباحیگری دینی یعنی ساده جلوه دادن برخی از قواعد. این امر کاملاً رایج است. ارتباط زن و مرد بهخصوص در داستانهای ما، امری عادی است. از فیلمهای تلویزیونی بگذریم که سانسور جلویش را میگیرد و اجازه پخش نمیدهند که مثلاً زن بدون روسری باشد، اما در داستان مجبور نیست رودسری بپوشد. ممیزی هم نمیتواند ایراد بگیرد؛ چون دارد زنش را وصف میکند. در داستانهای ما اباحیگری بیتفاوتی به برخی از ارزشهای دینی کاملاً دیده میشود، عناد با مظاهر دینی مانند حجاب وجود دارد.
نکته غالب دیگر که مثل بیماری مسری است، شکگرایی است که به شدت در داستانهای ما القا میشود. در حوزه ادبیات متعهد یک نکته سطحینگری است. این را با اطلاع و شناخت عرض میکنم که شما کمتر داستان نویسی پیدا میکنید که مخاطب تفسیر آقای جواد آملی باشد. متعهدترین کسانی که راجع به شخصیتهای ناب دفاع مقدس، انقلاب و پیامبر اکرم داستان مینویسند، در داستان خود مینویسند که پیامبر اکرم زمانی که در کودکی چوپانی میکرد و به بیابان میرفت، این موجب افزوده شدن تجربیاتش شد؛ یعنی علم پیامبر را تجربی میداند. میگوید پیامبر بر اساس آزمون و خطا به این نکته رسید؛ در حالی که علم تجربی خطاپذیر است. چنین کسی که راجع به پیامبر ایشان داستان نوشته، داستانش جایزه گرفته و نویسندهای متعهد هم هست. نمیگویم بداندیش است، ولی نکته کلامی برایش حل نشده و در ترسیم شخصیت پیامبر اینگونه عمل کرده که نشانه سطحی نگری است.
نکته دیگر این است که عموماً افرادی که وارد حوزههای دین میشوند، وارد حوزههای شهودی میشوند و این ورود ناقصشان به حوزههای شهودی و ادراکات شهودی، باعث میشود که دین را غیر عقلانی ارائه کنند. معمولاً در سریالها میبینیم که هر جا که ما میخواهیم به معنویت نزدیک بشویم، به یک خواب یا چنین اموری نزدیک میشویم. انگار دین ما برنامه عقلی ندارد. تنها روش ما برای ادارک لذت دین این است که یک خواب ببینیم و یا رؤیایی چیزی ببینم که اینها همه عللی دارند. این بخش از وضعیت ادبیات داستانی در کشور ماست.
الآن ما در زمانهای بسیار حساسی در حوزه ادبیات هستیم. زمانه حساس ـ بنابر تعریف من ـ زمانهای است که با گذشت آن، چیزی درحوزههای تخصصی تثبیت میشود که دیگر اصلاح کردنش مشکل است. الآن ادبیات ما دارد دورهای را پشت سر میگذارند و وارد گونههای ادبی و شناسایی این گونهها میشود که اگر این دوره را پشت سر بگذارند، دیگر تلاش ما باید سه چهار برابر بشود تا بلکه بتوانیم این مسیر را به حالت اولیهاش برگردانیم.
پس کوتاه بکنم. پیشنهاد بنده این است که در مرحله اول دوستان باید زحمت بکشند و فرمها و فهرست مطالعاتی و دیداری مشخص را تعیین بکنند، برخی از فیلمهای مطرح را که قابل دیدن باشد ـ چون نمیخواهیم کسی چیزی خلاف شرع ببینید ـ و تأثیرگذار است، ببینید. باید تا حدودی به فیلم دیدن عادت بکنیم و عادت کنیم مفاهیم عمیق را از دل فیلم به دست آوریم. باید بدانیم که در سینمای دنیا چه چیزهایی اتفاق میافتد. دو ـ سه فیلم مطرح را با تحلیل ببینیم و اگر یک چنین اتفاقی بیفتد، صحبت کردن و نشان دادن مسیر و همزبانی با عدهای که مخاطب ویژه و خاص ادبیات و سینما هستند، خیلی راحتتر است و آنگاه میتوانند برنامهریزی دقیقتری کنند.
بعد از اینکه افراد با این برنامه آشنا شدند، انتخاب با خودشان است: میتوانند به نقد ادبی بپردازند. ما الآن در کشورمان مجلهای نداریم که با رویکرد دینی ادبیات داستانی را نقد بکند. حوزه میتواند در اینجا متولّی این امر باشد. ما وقتی که در حوزههای دیگر وقتی که نقد اخلاقی را مطرح میکنیم، نقدی با مبانی معارفی را مطرح میشودف بعضاَ مورد تمسخر افراد متعهد قرار میگیرد. این مبانی باید اینجا مشخص بشود.
خواسته دیگر من باز مدیریت باید انجام بدهد و وظیفه دوستان نیست، شناسایی جاهایی است که خلع نیاز است و تزریق افراد به آن خیلی مهم است. وزارت فرهنگ و ارشاد اسلامی مدیریتی تحت عنوان خانه کتاب دارد. که اداره ممیزی زیر مجموعه آن است. اداره ممیزی تعیین میکند که در هر حوزهای چه کتابی بایدمنتشر شود. کیی از حوزهها، حوزه داستان است. متأسفانه مصوبهای که شورای عالی انقلاب فرهنگی دارد و بر اساس ان ممیزی میشود، ابهام فقهی و حقوقی دارد. چه کسی باید این ابهام را مشخص کند؟ اداره ارشاد چند ممیز دارد و ممیزها در دیپلم و لیسانس هستند و اصلاً بینش فقهی ندارند و مبادی اخلاقی و حقوقی را نمیدانند؟ این ابهامات در ممیزی باعث شده که سلیقهای عمل کنند. یک دولت، به کتاب مجوز نشر میدهد و دولت دیگر، آن را جمع میکند این اشکال متوجه مدیر آن نیست. یک بخش از اشکال به ما مربوط است که یا تبیین درستی نکردیم یا تبیین درستی اساساً وجود دارد ولی ابلاغ نشده و مسئولان ممیزی توجیه نشدهاند. اداره ممیزی من مطئمنم که دوستان با اداره ممیزی رایزنی بکنند، استقبال میکنند. چند روحانی که دیدگاه فقهی، مبنای فقهی و مبنای اجتهادی ندارد، به آنان معرفی شوند و ابهامها را رفع کنند. تا شاید ممیزی کنج عزلت خارج شود. ممیزی مثل رینگ بوکس شده که دائم ضربه میخورد. ما هم نویسندگان داستان مناظره برگزار کنیم ما ممیزی دلیل فقهی و حقویق ارائه دهیم، ولی تا به حال چنین اتفاقی در کشور ما نیفتاده است.
پاسخ به سؤالات
سؤال اول: نامفهوم ...
جواب: بله، چند داستان را معرفی میکنم.
در داستانهاف به داستانهای خارجی کاری ندارم؛ چون حوزه آنها خیلی وسیع است و البته تعیین داستان خودش به معیارهایی نیاز دارد. برخی از داستانهاییی که به لحاظ کلاسیک در ادبیات داستانی ما مهم و تأثیرگذار بودهاند، باید خوانده شوند؛ مثلاً ازصادق هدایت داستانهایی را اشاره کردم، باید خوانده بشود؛ مانند توپ مروارید: هدایت هم مجموعه داستان دارد و هم داستان بلند دارد تحت عنوان حاجی آقا. بوف کور او مشهور است. هوشنگ گلشیری داستانی به نام معصوم اول و دوم دارد که اینها را بخوانید. البته برخی از کارهای گلشیری ممنوع است؛ مثل جننامه. برخی از آثار گلشیری مثل شازده احتجاب خواندنش به نظر من ضروری است. اگر میخواهید بدانید در حوزه ادبیات انقلاب نویسندگان چه کردهاندف مدار صفر درجه احمد محمود را بخوانید. در حوز دفاع مقدس، خواندن زمین سوخته نوشته احمد محمود را توصیه میکنم اگر میخواهید بفهمید معنای تداخل مفاهیم اریتیکی چیست، باز داستان همسایههای احمد محمود را بخوانید. احمد محمود از نویسندههای تأثیرگذار بوده. اگر میخواهید با نمونهای از ادبیات دینی با قرائت روشنفکری آشنا بشوید، کتاب روی ماه خدا را ببوس را میتوانید بخوانید، از آقای مصطفی مستور است. اگر میخواهید با نویسندگان جدید و روشنفکر آشنا بشوید، بعضی از کارهای امیرخوانی را بخوانید، مثل : من او، بی وطن. به نظر من از کارهایی که باید خوانده بشود، آثار جلال آل احمد است که چند اثر را باید بخوانیم؛ مانند مدیر مدرسه، بچه مردم و داستانهای دیگری که در این زمینه نوشته شده. نکته دیگر درباره سریالهاست. به نظر من دیدن برخی از سریالها ضروری است. برخی از سریالهای خارجی که الآن خیلی متداول شده؛ مثل سریال 24 خود ارشاد اجازه دارده و آن را دوبله کردند. همچنین سریال پریرزر برینج یا فرار از زندان هم ترجمه و دوبله شده. همچنین سریال لاست. برخی از این سریالها هشتاد قسمت دارند و افراد متعددی را من شاهد بودم که چند روز بیخوابی کشیدند و همه سریال را تا آخر دیدهاند حالا این بحث بماند که این سریالها چه مضامینی را دنبال میکنند؟ میتوانید اینها را دنبال کنید. در عرصه فیلم کار زیاد هست. معرفی برخی از کارها، خالی از فایده نیست. از کارهایی که جدید است، فیلم آواتار است. برای ساخت این فیلم هزینه هنگفتی داده شده. همچنین است فیلم روز استقلال و ماتریکس. پیشنهاد میکنم که آقای نادر طالبزاده یا آقای شاه حسینی را دعوت کنید و در این باره صحبت کنید البته آقای بلخاری هم تا حدودی ورود دارد و بحثهای زیباشناختی میکند. بهتر برای دیدن فیلمها، آنها را به صورت موضوعی ببینید؛ مثلاً درباره آخرالزمان از نگاه مسیحیت و غرب فیلم 2012 ساخته شده . یا فیلمهایی با موضوع ضد مسیحیت را نگاه کنید. به نحو موضوعی فیلمها را ببینید تا به جمعبندی برسید. ممکن است فیلمی را با تحلیل به سؤالهایی برسید. سؤالها را میتوانید در جلسهای از صاحبنظران بپرسید یا دیدگاه منتقدانه خود را بیان بکنید.
برخی از فیلمهای ساخت فیلمسازان ایران را هم باید ببینید؛ مانند فیلمهای حاتمی کیا کیارستمی، بیضایی و تهمینه میلانی. در اینجا هم موضوعی عمل کنید، بهتر است؛ مثلاً درباره ادبیات فمینیستی که به اصالت زن معتقد است و یا فیلمهایی که در این زمینه ساخته شده، برخی آثار را انتخاب کنید. آنگاه تحلیل میکنید که درباره فمینیسم، چه دیدگاهی وجود دارد و موضوع زن در سینما چگونه مطرح میشود و چقدر با آئینه جمال و جلال فاصله دارد؟ زن چگونه تعریف میشود؟ اگر اینگونه برنامهریزی کنیم، به افراد مشخصی میرسیم؛ مثلاً منیژه حکمت کسی است که سردسته بخش هنری آقای میرحسین موسوی بود. منیژه حکمت با آن طرف آب کاملاً رسمی است او کسی است که ارتباط جنسی زن با زن را برای اولین بار در فیلم زندان زنان مطرح کرد. تهمینه میلانی از کارگردانهایی است که کاملاً معلوم است که به دنبال چه هستند. ادبیات فمینیستی و سینمای فمینیستی میتواند موضوع مستقلی برای شما باشد. هر چه موضوعی باشد، بهتر است؛ چون در حوزه داستان سالانه هزاران داستان وارد باز نشر میشود که اگر موضوعی نشود، گیج کننده میشود و به تحلیل و نتیجه نمیرسیم ابتدا باید به موضوعات مهم پرداخت؛ مثلاً راجع به قیامت یا شیطان چه تعداد فیلم در سینمای هالیوود ساخته شده یا در تلویزیون ما چه تعداد فیلم در این زمینه نشان داده شده، یا مثلاً درباره مباحث عرفانی و شهودی چه فیلمهایی مطرح است. سؤالاتی هم به صورت مکتوب مطرح شده که به آنها هم جواب میدهیم.
گفتهاند جایگاه ذائقه مردم را مشخص کنید. البته این مقداری مبهم است. مردم عموماً نگاه تفریحی به فیلمها و داستانها دارند، ولی نکته این است که این ذائقه میتواند هدایت بشود. مردم نشان دادهاند که ذائقه برای پذیرش نکات معارفی هم دارند. یک نکته هم خلی مهم است: آنچه ذائقه مردم را تعیین میکند، لزوماً خود اثر نیست، فضایی است که اثر در آن معرفی و تبلیغ میشود. آیتالله مطهری اشارهای به این کتاب کرده و نتیجه گرفته که این کتاب آثار سوئی بر جوانان دارد. گمان میکنم در کتاب عدل الهی به آن اشاره کرده آقای محمد رضا سرشار ـ خدا حفظشان بکند ـ تنها فردی است که در طول سالیان به نحو جدی مقابل این جریان ایستاد. ایشان نقد عالمانه کرده و نتیجه گرفته که این جز توهمات یک فردی دارای بیماریهای روانی نیست. این ذات این داستان این است. آنچه باعث شده که این کتاب تبدیل شود، به شاهکار تبلیغ است. افرادی آن را نقد کردهاند و معانی عجیب و غریب از لش درآوردهاند. افرادی به دلیل مشارکت و همفکری با هدایت عملاً این را به یک شخصیت تبدیل کردهاند. بسیاری از داستانهایی که مطرح شده و همه میخوانند، لزوماً به این دلیل نیست که داستان خوبی است. افراد به خاطر یک اثر خوب از آن لذت نمیبرند، بلکه گاهی این دلیل است که به آنها گفته شده اگر لذت نبری، مشکل داری. سالها به داستان نویسهای ما میگفتند که اگر از بوف کور لذت نبرید، معلوم میشود که اصلاً درک داستانی ندارید چیزی نمیفهمید، دیگران هم جرئت نمیکنند مخالفت میکنند؛ مثل همان قصه معروف شنل نامرئی پادشاه است که دیگران با اینکه آن را نمیدیدند، میگفتند عجب شنل قشنگی است! به هر حال، ذائقه مردم را تا حدود زیادی تبلیغات میسازد. ما آثار خوبی در کشورمان داریم، ولی هیچ وقت تبلیغ نمیشوند. چه اشکالی دارد که در همین جلسات سنتی یک شاهد مثال از یک رمان هم بیاوریم ـ البته این همه جز با خواندن داستان فراهم نمیشود. چرا در میان قصههای قرآن داستان حضرت یوسف برجسته شده است. علل مختلفی دارد، دلایل فنی دارد که احسن القصص است. در تفاسیر گفتهاند که مضمونش احسن است، به لحاظ سرنوشت آدم و ارتباط و پیوستگی ماجراها. هم دلیل مضمونی دارد.
آقای سید مهدی شجاعی رمانی به نام طوفانی دیگر در راه است دارد. ایشان نویسنده انسان متعهدی است. سؤال دیگری درباره سید مهدی شجاعی شده است.
آقای سید مهدی شجاعی شخصیتی محترم است و خدماتی که به ادبیات ما کرده، غیر قابل انکار است. خدمات و ابداع وخلاقیت ایشان در گونهای خاص از ادبیات است که مثلاً به آن ادبیات مرثیه گونه گفته میشود. کتابهای پدر، عشق، پسر، آفتاب در حجاب، کشتی پهلو گرفته، بیشتر به نثر ادبی نزدیکاند. اینها را نمیشود داستان تلقی کرد. بیشتر برجستگی شان هم به جهت ظرایف حسی و استعاراتی است که در این کارها به کار برده شده. به لحاظ مضمونی بسیار متفاوتاند. کتابهایی را که از ایشان نام برده، جزء کارهای خوب اوست، ولی کارهای غیر جالبی هم نوشته. در کتاب غیر قابل چاپ داستانی نوشته که مردی لباس زیر زنش را برداشته و دنبال زنی میگردد که آن لباس را به تن او کند. نمایشنامهای هم به نام کرشمه خسروانی نوشته که راجع به افاضه حضرت اباعبدالله علیه السلام به زنی است که همسر شخصی بوده و یزید او را گرفته بوده و اتفاقاتی افتاده است. ما به لحاظ ادبی به هیچ شخصیتی نمیایستیم، اما روی مضمون و فکر میایستیم. آقای سید مهدی شجاعی انسان خوبی است و چند کار خوب و چند کار خیلی بد هم نوشته که نباید این کار را انجام میداد. این نشان دهنده تذبذب روحی است. یک فرد متعهد که راجع به حضرت زهرا(س) مینویسد، نمیتواند چنین موقعیتی را ترسیم بکند. حتی اگر بخواهد حرف الهی و بالاترین حرف اخلاقی را بزند، نمیتواند موقعیتی را ترسیم کند که گناه آلود است قرآن را جوانی بخواند. ما نباید از هر ابزاری استفاده کنیم. آیا کسی میتواند فیلم سکسی بسازد که دیدگاه توحیدی را معرفی کند؟ چنین اجازهای نداریم. درباره کتاب طوفانی دیگر در راه است سؤال شده که چگونگی کتابی است.
جواب: طوفانی دیگر در راه است، کار چندان قابل توجهی نیست. به لحاظ مضمونی باید آن را یک جلسه نقد کنیم. بالأخره ایشان زحمت کشیده رمان نوشته و من پرهیز دارم که در یک جمله قضاوت کنم.
سؤال: به نظر شما چرا کسانی مثل صادق هدایت که فردی پوچگراست یا آقای پائولو کوئیلو که رمان نویسی غربی است، نسبت به رماننویسهای شرقی، موفقتر و تأثیرگذارترند؟
یک سلسله دلایلی وجود دارد. ما به لحاظ مضمونی غنی هستیم و میتوانیم برغنای مضمون افتخار کنیم و داریم که غربیها و ادبیات آمریکای لاتین ندارد. یکی از دلایل توفیقات آنان، همین تبلیغات است. به طور مشخص انتشارات کاروان کتابهای وی را چاپ و نشر کرد. مدیر این انتشارات فرار کرد و غرب رفت و در آنجا مصاحبه کرد. پائولو کوئیلو حرف جدیدی نمیزند. نوعی عرفان را که معروف به عرفان سرخپوستی است، تبلیغ میکند و درکتابهایش به آداب سرخپوستی و جادوگری میپردازد. تبلیغات باعث شهرتوی شده و متأسفانه هنوز(در جامعه ما) دیدگاه ستایشگرانهای درباره غربیها وجود دارد، بخصوص در میان داستان نویسهای ما این دیدگاه مضاعف است و به لحاظ آموزههی سنتی گمان میکنند که غرب بهتر از ما مینویسد یا گمان میکنند که جایزههای غرب خیلی بهتر از جایزههای ماست. متأسفانه بینش مدیران فرهنگیمان این است و روی نقد و تحلیل و تبلیغ کار نمیکنیم. به خصوص داستاننویسها و مدیران ادبی، گمان میکنند اگر کسی نقدی علیه کسی نوشت، او را بایکوت کرده؛ در حالی که غربیها متوجه هستند که نقد یک اثر چه له و چه علیه آن باشد، به نفع آن اثر است. خیلی از این ناشران که به نوعی ناشرهای روشنفکر هستند، کتابهایشان را برای منتقدین میفرستند تا آن را نقد کنند، چون معتقدند اگر علیه کتاب هم حرف زده شود، باز هم مردم آن را میخوانند.
نکته دیگر مربوط به فنون نگارش است. واقعاً بخشی از نویسندگان غربی زحمت میکشند. نویسندهای زندگینامه میکلاژ نوشته. نویسنده به چندین کشور رفته و 140 تا از نامههای میکلاژ را برای او ترجمه کردهاند تا ببیند که در نامههایش به مخاطبین چه میگفته. در مقابل، در کشور ما هم زندگینامه شهید بابایی در عرض چند ماه نوشته شده که جمعآوری چندین کتاب درباره اوست. همینگوی از شاخصترین نویسندههای آمریکایی است. پیرمرد و دریا از شاخصترین اثر اوست.او کتاب را دویست بار بازنویسی کرده. تولستوی، جنگ و صلح را هفت بار بازنویسی کرده و از همسرش کمک میگرفته و افراد دیگر هم به او میکردند. نویسندگان ما هولاند. شهرت چاپ کتاب و شهرت نویسنده شدن، مانع از این میشود که دو سال وقت بگذارند. نویسنده ایرانی میخواهد هر سال یک کتاب بنویسد؛ مثل پدری است که هر سال بخواهد یک فرزند اضافه کند. چگونه میتواند آنها را تربیت کند. پس یک دلیل این است که ما تعمق و تدقیق نداریم. دوست داریم کتاب چاپ کنیم، سرمایه علمی خرج نمیکنیم، تلاش نمیکنیم، بازنویسی نمیکنیم. کودنترین دانشآموز اگر دویست را دیکتهاش را اصلاح کند، بالاخره نمره بیست میگیرد. چرا ما نباید داستانهایمان را ده ـ بیست بار بازنویسی کنیم؟ شهرت طلبی، جاه طلبی و منافع مالی، باعث شده که وقت کافی نگذاریم. غربی واقعاً زحمت میکشند. داستان کد داوینچی از دندران کسی است که مسیحیت علیه او به پا خواست. این رمان مدتی به دلیل اعتراض مسیحیان کشور خودمان غیر قابل چاپ بود و در بازار سیاه فروخته میشد. فیلمی هم از روی این داستان ساخته شد. این کتاب اعتراضی به مسیحیت کاتولیک دارد و میگوید: حضرت مسیح ازدواج کرد، فرزند هم داشت، فرزندانش هم الآن هستند. نویسنده ارجاع میدهد به تابلویی از داوینچی به نام شام آخر که مسیح را با حواریونش نشان میدهد. در سمت راست مسیح فردی نشسته. نویسنده با دقت در آن تابلو ادعا کرده که داوینچی آن فرد سمت راست مسیح را زن آن حضرت قرار داده و اصلاً مرد نیست. نحوه نشست مسیح و آن زن به گونهای که میخواهند بگویند ما ازدواج کردهایم و بچه داریم. داستان نویسهای ما چقدر تحقیق و تدقیق دارند؟ نویسنده روسی در مدت دوازده سال رمانی را نوشته است پس دلیل دیگر کمکاری ماست و اشراف به مفاهیم دینی نداریم. همه میگوییم نهجالبلاغه کتاب خوبی است، ولی تلاش نمیکنیم که دو مضمون آن را در داستان بیاوریم.
سؤال: نقد
جواب: من به من او نقدی نوشتهام که سالها پیش چاپ شده. نقد دیگری هست که در ماهنامه ادبیات داستانی چاپ شده. بحث ما درباره معرفی برخی از آثار داستانی برای مطالعه خودمان بود. در حوزه ادبیات دفاع مقدس، میتوان به آثار آقای دهقان، آقای بایرامی، آقای عطایی، آقای امیرخانی، آقای قیصری، آقای احمدزاده، آقای مرتضایی، آقای آبکنار و آقای احمد غلامی اشاره کرد. آقای احمد دهقان در من قاتل پسرتان هستم کسی را ترسیم میکند که فیلم آن هم با نام «پاداش سکوت» ساخته ش. داستان درباره رزمندهای است که پیش پدر شهیدی اقرار میکند که پسر او شهید نشده و او پسر او را کشته؛ یعنی مفهوم شهادت تبدیل میشود به مرگ. من رزمنده نیستم، من قاتلمف قاتل پسر شما. چرا؟ چون در عملیات پسر او تیر میخورد و آنها خط شکن بودند و پسر او سر وصدا میکرده و رزمنده برای اینکه عملیات لو نرود و رزمندگان کشته نشوند، سر پسر او را زیر آب کرده است. پس نه او شهید است و نه من رزمندهام. او مرده و من هم قاتلم در یک داستان دیگرش توصیف میکند که چطور رزمندگان ما به دختر منافقی که در عملیات مرصاد شرکت کرده بود، به جنازهاش تجاوز میکنند. طبق ترسیم او، نه جنگ ما دفاع بوده و نه تقدسی داشته و همهاش چرک و سیاهی بوده است چقدر خوب است که نویسندهها را دعوت کنیم ببینیم چه میگویند. بپرسیم که با چه دیدگاهی جنگ را اینطور مطرح کردهاند؟ استدلالاتی دارند که پنبهشان پیش امثال شما زده است؛ مثلاً میگویند اینها واقعیات است. برخی از واقعیات را نگفتهاند و ما باید بگوییم. اینها فکر میکنند که هر نکته غلطی که خدشان فکر میکنند، جزء واقعیات است و هر واقعیتی را هم باید گفت. اولاً، فکر میکنند هرچه دیدند، واقعیت است. چشم حق بینان پوشیده است وحق را ندیدهاند. ثانیاً، فکر میکنند آنچه را که دیدند، میتوانند بگویند یکی از همین نویسندگان نوید میدهد که در حال نگارش داستانی درباره یکی از روستاهای است که تعداد سگهایش کم میشود. بعد آخر داستان میفهمد که مردم سگها را میخورند. این از نویسندههای شاخص دفاع مقدس ماست که به خوانندههایش نوید میدهد که داستانی را مینویسد. پس میتوانیم داستانها ار موضوع بندی کنیم و به جمعآوری نقد چنین آن بپردازیم. نقدهایش را میتوانید از اینترنت و جاهای مختلف استخراج کنید و بدهید دوستانتان بخوانند. بعد نویسندهها را دعوت بکنید، اما نه برای محاکمه کردنشان بکنید، بالاخره با برخی از معارف هم آشنا باشند. ممکن است نظر آنان تغییر کند و به اشتباه خود پی ببرند حداقل تأثیرش این است که با چند نفر ارتباط برقرار میکنند و یا دو فراز عالی از معارف به آن گفته شود و همان دستمایه بعدی داستانشان قرار گیرد.
سؤال: چرا از فعالیت ناشران آثار ضد ارزشی جلوگیری نمیشود؟
نکته دیگر این است که اگر سیاست دولت برپایه منع باشد، آن وقت فشارها مضاعف میشود. اگر بخواهید فقط به ادبیات ناب اجاز انتشار بدهید، باید در انتشاراتیهایی مانند ققنوس را تخته کنند؛ چون ققنوس کتابی چاپ نمیکند، مگر اینکه در آن انحراف هست. لذا ناگزیر هستند و نمیشود با همه آنها مقابله ظاهری کرد و آنها را بست. ما نیاز به کارهای ایجابی هم داریم و نمیتوانیم جلو هم انتشاراتیها را بگیریم، همه کتابها را ممنوع بکنیم، جلوی همه فیلمها را بگیریم. این ممکن نیست.
نکته دیگر این است که چرا یک چنین جشنوارههایی برگزار میشود؟ من نمیدانم که سیاست کلی فرهنگی درباره آنها چیست و درباره آنها چه فکر میکند؟ با اینکه اندیشههایشان معلوم است و آن را تبلیغ میکنند. البته فعالیت آنها میشود و نمیتوانند دست به هر فعالیتی بزنند. من گمان میکنم آنچه ما باید به دنبالش باشیم، این نیست؛ چون ممنوعیت و مقابله با اینها مشکل را حل نمیکند. البته آنچه در این جلسه گفتم، مربوط به بعد از چاپ است و پیش از چاپ، مطالب بسیاری از کتاب مورد ایراد ممیزی قرار میگیرد و گاهی اجازه چاپ به برخی از آثار داده نمیشود و نویسندگان ناچار میشوند که برخی از مطالب را حذف کنند، و اگر این جرح و تعدیلهای پیش از چاپ اثر نبود و نویسندگان به حال خود رها میشوند، معلوم نبود که چه بلبشویی به وجود میآیدف منتها ما باید به سمت کارهای ایجابی برویم؛ چون به هر حال نمیتوان جلوی داستان نویسی را گرفت و اجاز نشر داستان را نداد. بهترین راه، تغذیه درست است که باید راه مناسب آن را پیدا کرد.
نقد و نظر بازتاب تاملات نگارنده در حوزه ادبیات داستانی دفاع مقدس و مهم ترین مسائل ادبیات داستانی پس از انقلاب اسلامی است.